شعرهای خاطره انگیز

                          

شمع و پروانه منم مست میخانه منم

 

(رسوای زمانه منم، دیوانه منم)۲

 

یار پیمانه منم از خود بیگانه منم

 

رسوای زمانه منم، دیوانه منم

 

***

 

چون باد صبا دربدرم با عشق و جنون همسفرم

 

شمع شب هر سحرم از خود نبود خبرم

 

(رسوای زمانه منم، دیوانه منم)۲

 

***

 

تو خدای من شنو نوای من

 

زمین و آسمان تو می لرزد به زیر پای من

 

مه و ستارگان تو گریانند زناله های من

 

رسوای زمانه منم، دیوانه منم

 

***

 

وای از این شیدا دل من مست و بی پروا دل من سرمایه ی سودا دل من

 

رسوا دل من رسوا دل من

 

لاله تنها دل من داغ حسرت ها دل من مجنون هر صحرا دل من

 

رسوا دل من رسوا دل من

 

***

 

خاکستر پروانه منم خون دل پیمانه من

 

چون شور ترانه تویی چون آه شبانه منم

 

(رسوای زمانه منم، دیوانه منم)۲

 

 

 

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبــر دارد به

                            زیر آن درخــتی رو که او گـــلهای تــــر دارد

  نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد

                            نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

الا یـا ایــها الــساقی ادر کاسـا و نـــاولــهـــا

                             که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

بنال ای بلبل دستان ازیــرا نـالـــه مسـتان

                           مـــیـــان صـــخره وخــــارا اثــــر دارد

الا یـا ایــها الــساقی ادرکاسـا ونـــاولــهـــا

                         که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

 

 

 

شعر آواز( برگرفته از غزلیات مولوی)

ای خداوند یکی یار جفاکارش ده دلبری عشوه گری سرکش وعیارش ده

تا بداند که شب ما به چه سان می گذرد غم عشقش ده وعشقش ده وبسیارش ده

چند روزی جهت تجربه بیمارش کن با طبیبی دغلی پیشه سروکارش ده

ساقیا بس کن وکس را چو رهی مست مکن ورکنی مست بدین حد ره هموارش ده

 

استاد حسین علیزاده

 

 

 

 

پرويز مشكاتيان

 

گفتــم غــم تـو دارم ، گفتــا غمت سـر آیـد

 

گفتــم کـه مـاه من شو ، گفتــا اگــر بـرآیـد

 

گفتــم ز مـهــرورزان ، رســم وفــا بیــامــوز

 

گفتــــا ز خـوبرویـان ، ایـن کــار کـمـتــر آیـد

 

گفتــم کـه بوی زلفت ، گمــراه عالمم کـرد

 

گفتــــا اگــر بــدانــی ، هــم اوت رهبـر آیـد

 

گفتــم کــه بــر خیـالـت ، راه نـظــر ببنــدم

 

گفتــــا کـه شب رو است او از راه دیگر آید

 

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد

 

گفتا خموش حافظ،کاین غصه هم سر آید

 

 

 

 

 

 

 

باز هوای وطنم، وطنم آرزوست تکیه به کنعان زدنم،زدنم آرزوست باز هوای وطنم،وطنم آرزوست هجرت گل را چه کنم ، چه کنم ای صبا برگ گلی زان چمنم ، چمنم آرزوست ...

 

باز هوای وطنم، وطنم آرزوست
تکیه به کنعان زدنم،زدنم آرزوست
باز هوای وطنم،وطنم آرزوست
هجرت گل را چه کنم ، چه کنم ای صبا
برگ گلی زان چمنم ، چمنم آرزوست
باز هوای وطنم،وطنم آرزوست
چون که نشاء مهر رخت ، به رخت کشته گل
رفتن باغ ارمم،ارمم آرزوست
چون که نشاء، مهر لبت،به لبت شد عقیق
رفتن ملک یمنم، یمنم آرزوست
باز هوای وطنم،وطنم آرزوست
توبه ز می کردم و آمد بهار
ساقی توبه شکنم ،شکنم آرزوست
باز هوای وطنم،وطنم آرزوست
باز هوای وطنم،وطنم آرزوست
شیشه به دست بگیر و بیا، تو بیا ساقیا
ساقی شیشه ش...

 

 

 

ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار

 

مرغ سحر ناله سر کن

 

داغ مرا تازه‌تر کن

 

زآه شرربار این قفس را

 

برشکن و زیر و زبر کن

 

بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ

 

نغمه‌ی آزادی نوع بشر سرا

 

وز نفسی عرصه‌ی این خاک توده را

 

پر شرر کن

 

ظلم ظالم، جور صیاد

 

آشیانم داده بر باد

 

ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!

 

شام تاریک ما را سحر کن

 

نوبهار است، گل به بار است

 

ابر چشمم ژاله‌بار است

 

این قفس چون دلم تنگ و تار است

 

شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!

 

دست طبیعت! گل عمر مرا مچین

 

جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این

 

بیشتر کن

 

مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن

 

عمر حقیقت به سر شد

 

عهد و وفا پی‌سپر شد

 

ناله‌ی عاشق، ناز معشوق

 

هر دو دروغ و بی‌اثر شد

 

راستی و مهر و محبت فسانه شد

 

قول و شرافت همگی از میانه شد

 

از پی دزدی وطن و دین بهانه شد

 

دیده تر شد

 

ظلم مالک، جور ارباب

 

زارع از غم گشته بی‌تاب

 

ساغر اغنیا پر می ناب

 

جام ما پر ز خون جگر شد

 

ای دل تنگ! ناله سر کن

 

از قویدستان حذر کن

 

از مساوات صرفنظر کن

 

ساقی گلچهره! بده آب آتشین

 

پرده‌ی دلکش بزن، ای یار دلنشین!

 

ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین!

 

کز غم تو، سینه‌ی من پرشرر شد

 

کز غم تو سینه‌ی من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد

 

 

 

خدايا!!!

مي خواهم ... توان آن را داشته باشم که ادامه دهم . اگر زمانه بر وفق مرادم نگشت ،از نو آغاز کنم . زيبايي را ببينم ، هنگامي که ديگران ناتوان از ديدن آنند . مي خواهم ... اميد رويايي نو داشته باشم? و شکيبا، تا روياهايم همچنان ادامه يابد . فر صتي بيابم?تا به آن دست يابم. و خردمند ، آنگونه که به آينده چشم داشته باشم. و به ياد داشته باشم که: «هر سد و مانعي مي تواند يک شانس براي تغيير زندگي انسان باشد اگر در اولين قدم، موفقيت نصيب ما مي شد، سعي و عمل ديگر معني نداشت. (موريس مترلينگ)

 

سرچشمه همه فسادها بيكاري است، شيطان براي دست هاي بيكار، كار تهيه مي كند.پاسكال: اشخاص بزرگ و با همت به كوه مانند، هر چه به ايشان نزديك شوي عظمت و ابهت آنان بر تو معلوم شود ومردم پست و دون همانند سراب مانند كه چون كمي به آنان نزديك شوي به زودي پستي و ناچيزي خود را بر تو آشكار سازند. (گوته)

 

 

یار دبستانی

 

یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش

 

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

 

یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

 

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد، مرده دلهای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

 

 

 

اي ايران اي مرز پر گهر اي خاکت سرچشمه هنر
دور از تو انديشه بدان پاينده ماني تو جاودان
اي دشمن ار تو سنگ خاره اي من آهنم
جان من فداي خاک پاک ميهنم
* * *
مهر تو چون شد پيشه ام دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو کي ارزشي دارد اين جان ما
پاينده باد خاک ايران ما
* * *
سنگ کوهت در و گوهر است
خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل كي برون کنم
برگو بي مهر تو چون کنم ؟
تا گردش جهان و دور آسمان بپاست
نور ايزدي هميشه رهنماي ماست
* * *
ايران اي خرم بهشت من
روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پيکرم
جز مهرت به دل نپرورم
از آب و خاک و مهر تو سرشته ام
مهرت ار برون رود بميرد اين تنم

 

 

 

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود
جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند
عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود
بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود
خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای
وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود
بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود
هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود

 

 

 

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش

 

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب منتظر یار باش
دلبر تو جاودان بر در دل حاضر است
روزن دل برگشا حاضر و هشيار باش
نيست کس آگه که يار کی بنمايد جمال
ليک تو باری به نقد ساخته ی کار باش
لشگر خواب آورند بر دل و جانت شکست
شب همه شب همدم ديده ی بيدار باش
گر دل و جان تو را در بقا آرزوست
دم مزن و در فنا همدم عطار باش

 

از من چرا رنجيده اي

 

اي ماه عالم سوز من از من چرا رنجيده اي

 
اي شمع شب افروز من از من چرا رنجيده اي

 
يک شب تو را مهمان کنم تا جان و دل قربان کنم

 
جاي تو در چشمان کنم از من چرا رنجيده اي

 
اي جان من جانان من بر من نگر سلطان من

 
يک شب بيا مهمان من از من چرا رنجيده اي

 
من عاشق زار توام ازجان وفادار توام


تا زنده ام يار توام از من چرا رنجيده اي

 
من عاشق ديوانه ام اندر جهان افسانه ام

 
تو شمع و من پروانه ام جانم چرا رنجيده اي

 
رنجيده اي رنجيده اي از من گنه شنيده اي

 
دائم گنه بخشيده اي جانم چرا رنجيده اي

 
بنگر ز عشقت چون شدم سرگشته و مجنون شدم

 
چون لاله دل پرخون شدم از من چرا رنجيده اي

 
گر من بميرم از غمت خونم فتد بر گردنت

 
فردا بگيرد دامنت جانم چرا رنجيده اي

 
جانم چرا رنجيده اي عمرم چرا رنجيده اي

 

 

گل من چندي منشين غمگين شام محنت به سر آمد

 

گل من چندي منشين غمگين شام محنت به سر آمد

 
سرودست افشان غم دل بنشان غمخوارت از سفر آمد


زچه بنشستي بگشا دستي آذين کن صحن و سرا را

 
که پس از غمها به رخ شبها آب و رنگ سحر آمد


شب مهتابي ز چه بي تابي روشن کن شمع صبوري

 
منشين غمگين که مه ديرين تابان و جلوه گر آمد

 
گل من چندي منشين غمگين شام محنت به سر آمد

 
سرودست افشان غم دل بنشان غمخوارت از سفر آمد

 
تو که آگاهي که چه شبهايي با ياد او بنشستي

 
شب باراني غم پنهاني رفت و نور بصر آمد

 
پس از آن دوري غم مهجوري شور و شادي بر پا کن

 
ز غم پنهان نشوي گريان چون او خندان ز در آمد

 
گل من چندي منشين غمگين شام محنت به سر آمد

 
سرودست افشان غم دل بنشان غمخوارت از سفر آمد

 
شب مهجوري ز ره دوري آواي رهگذر آمد

 
که سحر سر زد غم دل پر زد شادي از بام و در آمد

 
شب جانکاهي شرر آهي زد ابر غم به کناري

 
به سرافرازي به دل افروزي خورشيد ما به در آمد

 
گل من چندي منشين غمگين شام محنت به سر آمد

 
سرودست افشان غم دل بنشان غمخوارت از سفر آمد

 
پس از آن هجران غم بي پايان پيدا شد خاتم عشقم

 
به دلم نوري چه شر و شوري زان مرغ خوش خبر آمد

 
تو که آگاهي که چه شبهايي با ياد او بنشستي

 
شب باراني غم پنهاني رفت و نور بصر آمد

 
گل من چندي منشين غمگين شام محنت به سر آمد

 
سرودست افشان غم دل بنشان غمخوارت از سفر آمد

 

يار من

 

اي يار ما دلدار ما

 
اي عالِم اسرار ما

 
اي يوسف ديدار ما

 
اي رونق بازار ما

 
خوش مي روي در کوي ما

 
خوش مي خرامي سوي ما


خوش مي جهي در جوي ما

 
اي جوي و اي جوياي ما

 
ما کاهلانيم و تويي

 
صد حج و صد پيکار ما

 
ما خفتگانيم و تويي

 
صد دولت بيدار ما

 
ما خستگانيم و تويي

 
صد مرهم بيمار ما

 
ما وضع خرابيم و تويي

 
هم از کرم معمار ما

 
اي سرخوشان اي سرخوشان

 
آمد طرب دامن کشان

 
بگرفته ما زنجير او


بگرفته او دامان ما

 
گشته خيال( اشهه)؟ نشين

 
با عاشقان آتشين

 
قايم مبادا صورتت

 
يکدم ز پيش چشم ما

 

سرو روان من کو

 

هر کس به خانماني دارد مهرباني

 
من مهربان ندارم نامهربان من کو

 
اي مردمان بگوئيد آرام جان من کو

 
راحت فضاي هر کس محنت رسان من کو

 
نامش همي نيارم بردن به پيش هر کس

 
گه گه به ناز گويم سرو روان من کو

 
هر کس به خانماني دارد مهرباني

 
من مهربان ندارم نامهربان من کو

 
در بوستان شادي هر کس گلي بچيند

 
آن گل که نشکنندش در بوستان من کو

 
سرو روان من کو

 
جانان من سفر کرد با او برفت جانم

 
باز آمدن از ايشان پيداست آن من کو

 
سرو روان من کو

 
نامش همي نيارم بردن به پيش هر کس

 
گه گه به ناز گويم سرو روان من کو

 
اي مردمان بگوئيد آرام جان من کو

 
راحت فضاي هر کس محنت رسان من کو

 
در بوستان شادي هر کس گلي بچيند

 
آن گل که نشکنندش در بوستان من کو

 
سرو روان من کو

 
جانان من سفر کرد با او برفت جانم

 
باز آمدن از ايشان پيداست آن من کو

 
سرو روان من کو

 

صدايم کن

 

صدايم کن تا امان يابد عابري خسته در شب باران

 
صدايم کن تاببالم من در سحرگاهان با سپيداران


از آن سوي خورشيد از آن سمت دريا صدايم کن

 
تو لبخند صبحي پس از شام يلدا از اين تيرگيها رهايم کن

 
سکوت سرخ شقايقها را در اين ويراني تو ميداني

 
غم پنهان نگاه ما را در اين حيراني تو ميخواني

 
از آن سوي خورشيد از آن سمت دريا صدايم کن

 
تو لبخند صبحي پس از شام يلدا از اين تيرگيها رهايم کن

 
صداي باران نواي ياران به لحن تونميماند

 
سکوت شب را ز کوه و صحرا نواي گرم تو ميراند

 
در کام جنگل کسي راز گل را به غير از تو نميداند

 
بخوان از بهاران که با سازگاران کسي چون تو نميخواند

 

 

بازگشته

 

اميد جانم ز سفر باز آمد

 
شکر دهانم ز سفر باز آمد

 
عزيز آن که بي خبر

 
به ناگهان رود سفر

 
چو ندارد ديگر دلبندي


به لبش ننشيند لبخندي

 
چو غنچه ي سپيده دم


شکفته شد لبم ز هم

 
چو شنيدم يارم باز آمد

 
ز سفر دمخوارم باز آمد

 
همچونان که عاقبت

 
پس از همه شب بدمد سحر

 
ناگهان نگار من

 
چونان مه نو آمد از سفر

 
من هم پس از آن دوري

 
بعد از غم مهجوري

 
يک شاخه گل بردم به برش

 
واي از آن گلي که دست من بود

 
خموش و يک جهان سخن بود

 
گل که شهره شد به بي وفائي

 
ز ديدن چنين جدائي

 
ز غصه پاره پيرهن بود

 

بی همگان به سر شود بی تو بسر نمی شود

 

بی همگان به سر شود بی تو بسر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب بدست تو بی تو بسر نمی شود
جان ز تو نوش می کند دل ز تو جوش می کند
عقل خروش می کند بی تو بسر نمی شود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
اب زلال من تویی بی تو بسر نمی شود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی ان منی کجا روی؟
بی تو بسر نمی شودبی تو اگر بسر شدی ز یر جهان ز بر شدی
باغ ارم سقر شدی بی تو بسر نمی شود
خواب مرا ببرده ای نقش مرا بشسته ای
وز همه ام گسسته ای بی تو بسر نمی شود
بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی شود....

 

 

نور خدا جلوه کند در گلِ رخسار تو
تشنه ی تَرم هر نفسی تشنه ی دیدارِ تو
باغِ گل و لاله بُود خنده ی زیبای تو
محوِ تواَم ، محو تواَم ، محوِ تماشای تو
محو تواَم ، محوِ تماشای تو
یارِ وفدارِ منی ، یارِ وفدارِ من
مهرِ تو روشنگرِ جان و دلِ من ، یارِ من

باغ گل و لاله بُود خنده ی زیبای تو
محوِ تواَم ، محو تواَم ، محوِ تماشای تو
محو تواَم ، محوِ تماشای تو
محوِ تواَم ، محو تواَم ، محوِ تماشای تو
محو تواَم ، محوِ تماشای تو
یارِ وفدارِ منی ، یارِ وفدارِ من
مهرِ تو روشنگرِ جان و دلِ من ، یارِ من

خندان شو گلشنِ جان ، تا تو شکفتی در آن
جان و جانانِ منی ، تاجِ سرِ دلیران
وصل به عشق ِتو ، به عشقِ تو بُود هستی ام
عشق دهد ، عشق دهد ، این همه سرمستی ام
عشق دهد این همه سرمستی ام
محوِ تواَم ، محو تواَم ، محوِ تماشای تو
محو تواَم ، محوِ تماشای تو
یارِ وفدارِ منی ، یارِ وفدارِ من
مهرِ تو روشنگرِ جان و دلِ من ، یارِ من

در این جهان مثل تو ، کی مثلِ تو پیدا کنم
بیا که چون آینه ، روی تو تماشا کنم
وصل به عشق ِتو ، به عشقِ تو بُود هستی ام
عشق دهد ، عشق دهد ، این همه سرمستی ام
عشق دهد این همه سرمستی ام

محوِ تواَم ، محو تواَم ، محوِ تماشای تو
محو تواَم ، محوِ تماشای تو
یارِ وفدارِ منی ، یارِ وفدارِ من
مهرِ تو روشنگرِ جان و دلِ من ، یارِ من

 

 

اگر که دور از تو شوم یار وفادار تو ام
جدا ز تو همسفر عشق شررباره تو ام
اگر قصد سفر دارم خدا داند که ناچارم
دفتر خاطرات ما مانده برای ما بجا
خبر می دهد صبر و شکیبایی ما
به پایان رسد قصه تنهایی ما
چه رخشان شود از غم خوشبختی ما
چه زیبا شو عالم خوشبختی ما
اگر قصد سفر دارم خدا داند که ناچارم
دفتر خاطرات ما مانده برای ما بجا
چه غم آفرینی چه دل گیرینی ای غروب جدایی
چه کسترده ای سایه به کاشانه ی ما
چه ز آنها که سوزد به شراره ی گنه تو
چه دلها که نارد ز غمت پیش خدا
تویی همچو من خسته ز بیداد زمان
ندامان نکن اشکی غم از دیده روا
دل من بود تازه از خانه تو نمی یوفتد این خانه به دست دگران
اگر قصد سفر دارم خدا داند که ناچارم
دفتر خاطرات ما مانده برای ما بجا

 

خوشا آنان که الله یارشان بی
به حمد و قل هوالله کارشان بی
خوشا آنان که دایم در نمازند
بهشت جاودان بازارشان بی

بابا طاهر عريان

جره بازى بدم رفتم به نخجير
سيهدستى زده بر بال مو تير
بوره غافل مچر در چشمهساران
هر آن غافل چره غافل خوره تير



پير عارف يكلاقباى همدانى از جمله شاعران عارفمسلك و يا عارفانشاعرمشرب است. ولادت او كه اواخر قرن چهارم باشد لاجرم از آن زمان قريب هزار سال مىگذرد.
معروف است چون سلطان طغرل بيك به همدان آمد بر دست پير عريان بوسه زد و طاهر گفت: اى ترك با خلق خدا چه خواهى كرد؟ سلطان گفت: هر آنچه توفرمايى! بابا گفت: اِن الله يأمر بالعدل والاحسان و سلطان بگريست.
اگر دستم رسد بر چرخ گردون
از او پرسم كه اينچون است و آن چون
يكى را دادهاى صدگونه نعمت
يكى را قرص جو آلوده در خون


دلى دارم كه بهبودش نمىبو
نصيحت مىكرم سودش نمىبو
ببادش مىدهم نش مىبرد باد
در آتش مىنهم دودش نمىبو

پريشانى و درددل و سوز سينه بابا پريشانى اولاد آدم است. او درد مىخواهد ودرمان نه! شوريدهاى است پريشانخاطر كه هرچه مىگويد عشق است.

مرا نه سر نه سامان آفريدند
پريشانم، پريشان آفريدند
پريشانخاطران رفتند در خاك
مرا از خاك ايشان آفريدند

بابا، عارفى است ژوليده و ژندهپوش كه صورت ظاهر را به هيچ مىانگارد ومعناى واقعى حيات آدمى را در مرام و مسلك منيع خود متجلى مىسازد. اين رنديك لاقباى سبكبار، غم عالمى را به دل دارد و در شعرش فرياد مىكند

تو دورى از برم دل در برم نيست
هواى ديگرى اندر سرم نيست
به جان دلبرم كز هر دو عالم
تمنّاى دگر جز دلبرم نيست


دلى ديرم خريدار محبت
كز او گرم است بازار محبت
لباسى بافتم بر قامت دل
ز پود محنت و تار محبت


ز دست ديده و دل هر دو فرياد
هر آنچه ديده بيند دل كند ياد
بسازم خنجرى نيشش ز پولاد
زنم بر ديده تا دل گردد آزاد


غم عشقت بيابونپرورم كرد
هواى بخت بىبال و پرم كرد
به مو گفتى صبورى كن صبورى
صبورى طرفه خاكى بر سرم كرد


خداوندا به فرياد دلم رس
كس بىكس تويى مو مانده بىكس
همه گويند طاهر كس نداره
خدا يار منه چه حاجت كس


دو زلفونت بود تار ربابم
چه مىخواهى از اين حال خرابم
تو كه با مو سر يارى ندارى
چرا هر نيمه شو آيى به خوابم


به صحرا بنگرم صحرا ته وينم
به دريا بنگرم دريا ته وينم
به هر جا بنگرم كوه و در و دشت
نشان از قامت رعنا ته وينم


مو كز سوته دلانم چون ننالم
مو كز بىحاصلانم چون ننالم
نشسته بلبلان با گل بنالند
مو كه دور از گلانم چون ننالم


غم عالم همه كردى به بارم
مگر مو لوك مست سر قطارم(155)
مهارم كردى و دادى به ناكس
فزودى هر زمان بارى به بارم


مو آن مستم كه پا از سر نزونم
سر و پايى به جز دلبر نزونم(156)
دلارامى كز او گيرد دل آرام
به غير از ساقى كوثر نزونم


نسيمى كز بُن آن كاكل آيو
مرا خوشتر ز بوى سنبل آيو
چو شو گيرم خيالت را در آغوش
سحر از بسترم بوى گل آيو


دل عاشق به پيغامى بساجه
خمارآلوده با جامى بساجه
مرا كيفيت چشم تو كافى است
رياضتكش به بادامى بساجه


درخت غم به جانم كرده ريشه
به درگاه خدا نالم هميشه
عزيزون قدر يكديگر بدونيد
اجل سنگست و آدم مثل شيشه


از آن روزى كه ما را آفريدى
به غير از معصيّت چيزى نديدى
خداوندا به حق هشت و چارت
ز مو بگذر شتر ديدى نديدى


خوشا آنان كه الله يارشان بى
كه حمد و قل هوالله كارشان بى
خوشا آنان كه دايم در نمازند
بهشت جاودان بازارشان بى


دو چشمونت پياله پر ز مى بى
دو زلفونت خراج ملك رى بى
همى وعده كرى امروز و فردا
نزونم مو كه فرداى تو كى بى
نگارينا دل و جانم ته دارى
همه پيدا و پنهانم ته دارى
نمىدونم كه اين درد از كه ديرم
همين دونم كه درمانم ته دارى


صفاهونم، صفاهونم چه جا بى
كه هر يارى گرفتم بىوفا بى
شوم يكسر برونم تا به شيراز
كه در هر منزلم صد آشنا بى


ته كه نوشم نئى نيشم چرائى
ته كه يارم نئى پيشم چرائى
ته كه مرهم نئى ريش دلم را
نمكپاش دل ريشم چرائى


خدايا دل ز مو بستان به زارى
نمىآيه ز مو بيمار دارى
نمىدونم لب لعلت به خونم
چرا تشنه است با اين آبدارى


به دام دلبرى دل مبتلا بى
كه هجرانش بلا وصلش بلا بى
در اين ويرانه جز دلخون نديدم
نه دل گويى كه دشت كربلا بى


سرم سوداى گيسوى ته داره
دلم مهر مه روى ته داره
اگر چشمم به ماه نو كره ميل
نظر بر طاق ابروى ته داره


نمىدونم دلم ديوونه كيست
اسير نرگس مستونه كيست
نمىدونم دل سرگشته مو
كجا مىگردد و در خونه كيست

 

خوشا آنان که اللَّه یارشان بی

به حمد و قل هو اللَّه، کارشان بی

خوشا آنان که دایم در نمازند

بهشت جاودان، انبارشان بی!».

 

سپس از وی تشکر نمود و گفت: «انبار ما به انبار حق، وصل گردید و دیگر نیازی نداریم». در واقع، نمیخواست شرایط او با موقعیت مردم عادی تفاوت کند و چنین سرود:

 

مُنعم نیاساید از غم و درد

گر در غم فقر بینوا نیست

نیکویی از بینوا نوازی

بر نیکمردی، خبر این گوا نیست

 

و هم ایشان سروده است:

هر کس نخورد غم مسلمانان

نشناخته عقل و دین، مسلمانش .

 

تصنیف کمان ابرو با صدای علیرضا افتخاری در دستگاه نوا

 

در آمد به گردانیه

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو

جهان پر فتنه خواهد شد از آن چشم و از آن ابرو

غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی

نگارین گلشنش روی است و مشک این سایه بان ابرو

هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش

که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو

تو کافر دل نمی بندی نقاب زلف و می ترسم

که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو

اگرچه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری

به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو

 

دل را ببین
دل را ببین
در کوی جانان آمده
ساقی بساطی نو فکن
مطرب بیا ، چنگی بزن
مطرب بیا ، چنگی بزن


سر واژگون تن غرق خون افتان و خیزان آمده
خواهد که جان پیشش رود جانان در آغوشش رود
دنیا فراموشش شود
مست است و مهمان آمده
مست است و مهمان آمده
مست است و مهمان آمده
دل را ببین
دل را ببین
در کوی جانان آمده
ساقی بساطی نو فکن
مطرب بیا ، چنگی بزن
مطرب بیا ، چنگی بزن

با آنکه راهش تنگ بود
هم دور و هم پر سنگ بود
با رهزنان در جنگ بود
فاتح ز میدان آمده

گل دیده شد در خنده شد
بلبل از او شرمنده شد
طوطی به نطقش بنده شد
دل نیست این جان آمده
از بهر درمان آمده

دل نیست این دیوانه است
دیوانه ی جانانه است
ُپر درد و ُپر افسانه است
دل نیست این جان آمده

 

 

یک شب آتش در نیستانی فتاد / سوخت چون اشکی که در جانی فتاد
یک شب آتش در نیستانی فتاد / سوخت چون شمعی که بر جانی فتاد
یک شب آتش در نیستانی فتاد / سوخت چون عشقی که در جانی فتاد
یک شب آتش در نیستانی فتاد / سوخت چون اشکی که بر جامی فتاد

 

یار مرا، غار مرا، عشق جگر خوار مرا
یار تویی، غار تویی، خواجه نگهدار مرا

 

نوح تویی، روح تویی، فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی، بر در اسرار مرا

 

نور تویی، سور تویی، دولت منصور تویی
مرغ که طور تویی، خسته به منگار مرا

 

قطره تویی، بحر تویی، لطف تویی، قهر تویی
قند تویی، زهر تویی، بیش میازار مرا

 

حجره خورشید تویی، خانه ناهید تویی
روضه اومید تویی، راه ده ای یار مرا

 

روز تویی، روزه تویی، حاصل دریوزه تویی
آب تویی، کوزه تویی، آب ده این بار مرا

 

دانه تویی، دام تویی، باده تویی، جام تویی
پخته تویی، خام تویی، خام بمگذار مرا

 

این تن اگر کم تندی، راه دلم کم زندی
راه شدی تا نبدی، این همه گفتار مرا

 

قدح به سر كنید آی قدح به سر كنید
شب را سحر كنید غم دنیا را از سر به در كنید
غم دنیا را از سر به در كنید
الا ای یار خطر دارد جدایی
به حال بی ثمر دارد جدایی
بیا كه ما و تو یك جا نشینیم
كه مرگ بی خبر دارد جدایی
قدح به سر كنید آی قدح به سر كنید
شب را سحر كنید غم دنیا را از سر به در كنید
غم دنیا را از سر به در كنید
زندگی چیست، خون دل خوردن

 


زیر دیوار آرزو مردن
رسم دورنگی آیین ما نیست
یك رنگ باشد روز و شب من
گذشت آن كه تو سالار دلبران بودی
خدای عشق من و یار دیگران بودی
گذشت آن كه ز درگاه خویش می نالید
مرا به تلخی و شیرین دیگران بودی
قدح به سر كنید آی قدح به سر كنید
شب را سحر كنید غم دنیا را از سر به در كنید
غم دنیا را از سر به در كنید
الا ای یار خطر دارد جدایی
به حال بی ثمر دارد جدایی
بیا كه ما و تو یك جا نشینیم
كه مرگ بی خبر دارد جدایی
قدح به سر كنید آی قدح به سر كنید
شب را سحر كنید غم دنیا را از سر به در كنید
غم دنیا را از سر به در كنید

 

 

دلُم امشو به تنهايي خود خو كرده

 

آي جونم واي دلبر

ياد چشمون سياهش منو جادو كرده

آي جونم واي دلبر

دلم پيش پر مي زنه

به هر دري در مي زنه

به هر خونه سر مي زنه

دلُم دلُم دلُم

خدا مهربونه

يار عاشقونه

دل مو جوونه

خدا خدا خدا

خودش خوب مي دونه

كه بر جون عاشق

جدايي گرونه

خدا خدا خدا

هنو از دست غمش ديده ما گريونه

آي جونم واي دلبر

بعد عمري هنو اَم مرغ دلم نالونه

آي جونم واي دلبر

مي رم مي گردم سر به سر

دشت و دمن كوه و كمر

مي رم ازو گيرم خبر

مي رم مي رم مي رم

خدا مهربونه

يار عاشقونه

دل مو جوونه

خدا خدا خدا

خودش خوب مي دونه

كه بر جون عاشق

جدايي گرونه

خدا خدا خدا

 

 

اي عطر نامت جاري بر لب من

روشن تر از ماه رويت در شب من

گيسو بيفشان تا شب سر بگيرد

چهره مپوشان تا دل پر بگيرد

اي با تو عاشق تر زيباتر دنيا دنيا

بر تشنه كامي ها جاري شو دريا دريا

باز آ و زيبا كن دريا كن دل را دل را

اي از تو دل آيينه وار

با من بمان بر من ببار

تا پر كشد با تو نسيم

تا گل كند با تو بهار

بخت شب آيين مرا صبح سپيدي

چهره مپوشان كه مرا عمر و اميدي

رؤيا رؤيا در خواب منی

روشن روشن مهتاب مني

رؤيا رؤيا در خواب منی

روشن روشن مهتاب مني

اي عطر نامت جاري بر لب من

روشن تر از ماه رويت در شب من

گيسو بيفشان تا شب سر بگيرد

چهره مپوشان تا دل پر بگيرد

اي با تو عاشق تر زيباتر دنيا دنيا

بر تشنه كامي ها جاري شو دريا دريا

باز آ و زيبا كن دريا كن دل را دل را

اشكم تويي آهم تويي

مهرم تويي ماهم تويي

عشق مرا ايمان من

روحم تويي راهم تويي

بخت شب آيين مرا صبح سپيدي

چهره مپوشان كه مرا عمر و اميدي

رؤيا رؤيا در خواب منی

روشن روشن مهتاب مني

رؤيا رؤيا در خواب منی

روشن روشن مهتاب مني

 

قدح

قدح را سر كنيد ، قدح را سر كنيد

شب را سحر كنيد

غم دنيا را از سر به در كنيد

غم دنيا را از سر به در كنيد

الا اي يار خطر دارد جدايي

نهال بي ثمر دارد جدايي

بيا كه ما و تو يك جاي نشينيم

كه مرگ بي خبر دارد جدايي

قدح را سر كنيد ، قدح را سر كنيد

شب را سحر كنيد

غم دنيا را از سر به در كنيد

غم دنيا را از سر به در كنيد

زندگي چيست خون دل خوردن زير ديوار آرزو مردن

زير ديوار آرزو مردن

رسم دو رنگي آيين ما نيست يكرنگ باشد روز و شب من

گذشت آن كه تو سالار ديگران بودي خداي عشق من و يار ديگران بودي

گذشت آن كه ز درگاه خود مي راندي مرا به تلخي و شيرين ديگران بودي

قدح را سر كنيد ، قدح را سر كنيد

شب را سحر كنيد

غم دنيا را از سر به در كنيد

غم دنيا را از سر به در كنيد

الا اي يار خطر دارد جدايي

نهال بي ثمر دارد جدايي

بيا كه ما و تو يك جاي نشينيم

كه مرگ بي خبر دارد جدايي

قدح را سر كنيد ، قدح را سر كنيد

شب را سحر كنيد

غم دنيا را از سر به در كنيد

غم دنيا را از سر به در كنيد

 

 

در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر ده فضا رو

دنیا رو بـا همـه خوب و بــدش
با همــــــه زنـدونیـــای ابــدش
پشت سـر گذاشتنــو رها شــدن
رفتنو سـری تــوی سـرا شــدن

واسشون تو بند دنیــا جــا نبـود
دنیـا که جـای پرنـده هـــا نبـود
پشت سر گذشته های بی هدف
پیش رو لشکـر آرزو به صف

توو بهشـــت آرزو گـم نشـــــدن
آدم حســــرت گنــــدم نشــــدن
وقتی مونـــدن تو غبار زندگی
پر کشیـــدن از حصار زندگی
زنده موندن واسشون بهونه بود
زندگـی بــازی بچــه گـونـه بود
یه صدا می خوندشون سمت خدا
بـا سـکوتشــون رسیــدن به صدا

 

دلم امشو به تنهایی خود خو کرده،
ای جونم وای دلبر
یاد چشمون سیاهش منو جادو کرده،
آی جونم وای دلبر
دلم پیش پر میزنه، به هر دری در میزنه
به هرخونه سرمیزنه ،دلم دلم دلم
خدا مهربونه، یار عاشقونه،
دل مو جوونه ،خدا خدا خدا
خودش خوب میدونه، که بر جون عاشق،
جدایی گرونه، خدا خدا خدا


هنو از دست غمش دیده ی مو گریونه،
آی جونم وای دلبر
بعد عمری هنوم مرغ دلم نالونه،
آی جونم وای دلبر
میرم میگردم سر به سر،دشت و دمن کوه و کمر میرم از او گیرم خبر ، میرم میرم میرم
خدا مهربونه، یار عاشقونه،
دل مو جوونه، خدا خدا خدا
خودش خوب میدونه، که بر جون عاشق ،
جدایی گرونه، خدا خدا خدا


خداوندا دلم یه جایی بنده ،آی گلم
همو جایی که ایوونش بلنده
همو جایی که دلخواهم صنوبر
همو جایی که او بالا بلنده
خدا مهربونه، یار عاشقونه،
دل مو جوونه ،خدا خدا خدا
خودش خوب میدونه، که بر جون عاشق
جدایی گرونه، خدا خدا خدا

 

 

در كنج دلم عشق كسی خانه ندارد

 

كس جای در این منزل ویرانه ندارد

 

دل را به كف هر كه دهم باز پس آرد

 

كس تاب نگهداری دیوانه ندارد

 

  

 

 

 

قاصدک! هان، چه خبرآوردی؟

 

ازکجا وزکه خبرآوردی؟

 

خوش خبرباشی،اما،اما

 

گرد بام ودر من بی ثمرمی گردی.

 

انتظارخبری نیست مرا

 

نه زیاری نه زدیارودیاری- باری،

 

بروآنجاکه بودچشم وگوشی باکس،

 

بروآنجاکه تورامنتظرند.

 

قاصدک!

 

دردل من همه کورندوکرند.

 

دست بردار ازاین دروطن خویش غریب.

 

قاصد،تجربه های همه تلخ،

 

بادلم می گوید

 

که دروغی تو،دروغ،

 

که فریبی تو،فریب،

 

قاصدک!هان،ولی...آخر...ایوای!

 

راستی آیارفتی با باد؟

 

باتوام،آی!کجارفتی؟آی...!

 

راستی آیاجایی خبری هست هنوز؟

 

مانده خاکسترگرمی جایی؟

 

دراجاقی- طعم شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز؟

 

قاصدک!

 

ابرهای همه عالم شب وروز

 

دردلم می گریند.

 

 

 

 

 

 

نوشتن دیدگاه

آمار بازدیدکنندگان


کاربران امروز5
کاربران دیروز253
بازدید کل537005

سیستم آمار بازدیدکنندگان

ابزار هدایت به بالای صفحه

.