طفیل هستی عشقند آدمی و پری

 

    طفیل هستی عشقند آدمی و پری   

                    ارادتی  بنما  تا سعادتی  ببری                   

بکوش خواجه واز عشق بی نصیب مبا 

که بنده را نخرد کس به عیب بی هنری

 

شهریار 

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می‎کند
بلبل شوقم هوای نغمه‎خوانی می‎کند

 

همتم تا می‎رود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می‎کند

 

بلبلی در سینه می‎نالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل‎فشانی می‎کند

 

ما به داغ عشقبازی‎ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک‎پرانی می‎کند

 

نای ما خاموش ولی این زهره‎ی شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می‎کند

 

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی می‎کند

 

سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می‎کند

 

با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می‎کند

 

بی‌ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می‎رسد با من خزانی می‎کند

 

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می‎کند با ما نهانی می‎کند

 

می‌رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می‌کند

 

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی می‎کند

      

 

 

 

 

 

 

 

نوشتن دیدگاه

آمار بازدیدکنندگان


کاربران امروز9
کاربران دیروز253
بازدید کل537009

سیستم آمار بازدیدکنندگان

ابزار هدایت به بالای صفحه

.