پروردگارا 

    

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم             

چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

 

    

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست

عشق

عشق مثل نماز خوندن میمونه !
بعد از اینکه نیت کردی ؛
نباید به اطرافت نگاه کنی.....

 

رفیق خدا

 

خطا از من است، می دانم.

از من که سالهاست گفته ام “ایاک نعبد"

اما به دیگران هم دلسپرده ام.

از من که سالهاست گفته ام "ایاک نستعین"

اما به دیگران هم تکیه کرده ام.

اما رهایم نکن...

به خود آ …

ای آنکه طلبکار خدایی ، به خود آ …
          از خود بطلب ، کز تو ، جدا نیست خدا …
                    اول به خود آ ، چون به خود آیی ، به خدا …
                                                            اقرار نمایی ، به خدایی خدا

 

 

               

خندم می گیرد از تقلایت ای دنیا که چگونه در پی آنی که زمینم بزنی.
ای دنیای پر از سراب این را بدان:
اگر تمام غم هایت را بر دلم فرو ریزی، هرگز در مقابلت کمر خم نخواهم کرد.
اگر تمام دردها و رنج هایت را بر سرم آوری، هرگز در مقابلت زانو نمی زنم.
اگر تمام سختی ها را زمینه راهم کنی، هرگز زندگی را در مقابلت نمی بازم.
اصلا
 هر چه خواهی کن، هر چه خواهی باش...

ولی همیشه این را بدان

 من، خدا را دارم.


                              
روزی مبلغی جوان، هیزم شکنی را در حال کار در جنگل می بیند و با فهمیدن اینکه هیزم شکن در تمام عمر خود حتی اسمی از عیسی نشنیده است، با خود می گوید:
«عجب فرصتی است برای به دین آوردن این مرد!»
در اثنایی که هیزم شکن تمام روز به طور یکنواخت مشغول تکه کردن هیزم و حمل آنها با گاری بود، مبلغ جوان یک ریز صحبت می کرد، عاقبت از صحبت کردن باز می ایستد و می پرسد: «خب، حالا حاضری دین عیسی مسیح را بپذیری؟»
هیزم شکن پاسخ می دهد: «نمی دانم شما تمام روز درباره عیسی مسیح و اینکه وی در همه مشکلات زندگی به یاری ما خواهد شتافت، حرف زدید، اما خود شما هیچ کمکی به من نکردید.»

         
 
تا میتوانی به همه محبت کن

        و هرگز از محبت کردن دریغ مکن

                      شاید
کسی باشد در این دنیا
 
 
                             که جانش وابسته است
،
به محبت تو.


 

 

        
 در یکی از شب های سرد زمستان، یک نفر با مرد فقیری برخورد کرد، مرد فقیر به سوی او دست دراز کردو صدقه خواست.
ولی آن شخص بعد از کمی جستجو در جیب هایش پولی نیافت.
فقیر همچنان خیره به او بود و انتظار می کشید و خوشحال از اینکه قرار است به او کمک شود.
آن شخص ناراحت و پریشان شد از اینکه پولی نیافته تا به او کمک کند،
در همین حال دستان سرما زده مرد فقیر را گرفت و رو به او گفت: " برادر عزیزم پولی ندارم که به تو کمک کنم، مرا ببخش "
فقیر در حالی که به او خیره شده بود، بغض کرد و گفت:
" تو بزرگترین هدیه را به من داده ای، تو مرا برادر خطاب کردی و این از همه چیز برای من با ارزشتر است "


                           
شخصی را به جهنم می بردند، در راه جهنم صورتش را برمیگرداند و به عقب خیره می شد...
ناگهان! خداوند فرمود: صبر کنید، او را به بهشت ببرید...!
فرشتگان با تعجب دلیل این کار را پرسیدند؟!
خداوند به آنها فرمود: او در راه رفتن چند بار به عقب نگاه کرد و در دلش امید به بخشش من داشت و من نیز او را بخشیدم...

و این است عظمت پروردگار عالمیان

 

 

         
دختر گوشه ی پیراهن مادر را کشید و گفت : مامان کی برام کاپشن می خری ؟

مادر به چشمان معصوم دختر نگاه کرد و گفت : هر وقت برف بیاد .

دختر امیدوارانه به دانه های ریز برف نگاه کرد . گوشه ی پیراهن مادر را کشید و گفت : مامان داره برف میاد بریم کاپشن بخریم ؟!

مادر این بار به عکس پدر، روی تاقچه نگاه کرد و گفت : الان که داره برف میاد . باشه هر وقت بند اومد....

یادمان باشد در اوج خوشی، بنده ای را فراموش نکنیم که در شبهای سرد زمستان، تنها همراهش اندوه و سرماست...

شق یعنی...

                 

عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده با چشمان تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی درجهان رسوا شدن
عشق یعنی سست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن با ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن...

[تصویر: 1349843639_26123_5fe9999cb4.jpg]

 

        
 

 

رسول خدا(ص ) فرمود: موسى (ع ) در مكانى نشسته بود، ناگاه شیطان كه كلاه دراز و رنگارنگى بر سر داشت ، نزد موسى (ع ) آمد و (به عنوان احترام موسى ) كلاهش را از سرش برداشت و در برابر موسى (ع ) ایستاد و سلام كرد، و بین آن دو چنین گفتگو شد:

 

موسى : تو كیستى ؟
ابلیس : من شیطان هستم .
موسى : ابلیس تو هستى ، خدا تو را دربدر و آواره كند.
ابلیس : من نزد تو آمده ام تا به خاطر مقامى كه در پیشگاه خدا دارى به تو سلام كنم .
موسى : این كلاه چیست كه بر سر دارى ؟
ابلیس : با (رنگها و زرق و برق ) این كلاه دل مردم را مى ربایم .
موسى : به من از گناهى خبر بده كه هر گاه انسان مرتكب آن گردد، تو بر او مسلط گردى .
ابلیس گفت : اذا اعجبة نفسه ، و استكثر عمله و صغر فى عینه ذنبه .
در سه مورد بر انسان مسلط مى شوم : 1 هنگامى كه او از خود راضى شود (و اعمال خود را بپسندد و خودبین باشد؛ 2 هنگامى كه او عملش را زیاد تصور كند؛ 3 هنگامى كه او گناهش را كوچك بشمرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشتن دیدگاه

آمار بازدیدکنندگان


کاربران امروز39
کاربران دیروز140
بازدید کل524742

سیستم آمار بازدیدکنندگان

ابزار هدایت به بالای صفحه

.