یک روز بهاری

یک روز خوب؛ بار دیگر فرصتی دست داد تا یکی از خاطرات ناب و زیبایم را نقل بکنم.در یکی از

روزهاى خوب خدا،برادر بزرگترم تصمیم گرفت به همراه چند نفر دیگر از دوستانش برای تفریح به

منطقه عودشاه مرده بروند.(منطقه ای در بالادست روستای بیشه دراز) یکی از اصلی ترین لوازم

مورد نیاز،الاغ بود.الاغ یکی از همسایه ها را قرض گرفتیم و آن را در حیاط پشتی بستیم. قرار

بر این شد که من را هم همراه خودشان ببرند.از خوشحالی میخواستم بال در بیاورم. آن شب

،وسایل مورد نیاز سفر تفریحی فردا را آماده کردیم. دقیق یادم نیست وسایل را درون چه

چیزی گذاشتیم.شاید درون مشمای دسته داری و یا درون روسریی که چهار گوشه آن را گره

می زدیم!خلاصه آن شب را با شوق و ذوق فراوان سپری کردم.صبح زود از خواب بیدار

شدیم،پالان الاغ را مرتب کردیم،وسایل را درون خورجین گذاشتیم و به همراه سایر همسفران

،راهی منطقه عودشاه مرده شدیم.از درون روستا گذشتیم و مسیرمان را به سمت پشت پله طی

کردیم.همه لذت سفر یک طرف،الاغ سوار طرف دیگر!وای که چه لذتی داشت!به سرپایینی بعد از پشت

پله که رسیدیم،خود بخود به سمت گردن الاغ خم می شدم.اینجا بود که برادرم اولین درس الاغ سواری

را یادم داد.برادرم گفت:هر وقت به سرپایینی می رسیم،بالاتنه ات را به سمت عقب خم کن و وقتی

هم به سربالایی رسیدیم برعکس،بالاتنه را به سمت جلو متمایل کن!عجب درس کاربردی و مفیدی بود!

از کنار مزارع سرسبز و باطراوت عبور کردیم.رقص پروانه ها در هوای بهاری،آواز مستانه پرندگان،رقص

شبنم های لرزان بر روی گیاهان و علفها،آسمان زیبا و آبی رنگ،کوه و دشت و دمن سبز و خرم،همه و همه

حکایت از روزی مفرح و شاد و به یاد ماندنی داشت.بعد از ساعتی،به منطقه مورد نظر رسیدیم.وای خدای

من!چقدر زیبا و نشاط انگیز بود!شروع کردیم به بازی و شیطنت.بعضی از همسفران هم مشغول چیدن

علف های سرسبز و باطراوت شدند تا آنها را بار الاغ بکنند و برای احشام به روستا بیاورند. ظهر شد

و موقع خوردن ناهار.هر کسچیزی برای خوردن آورده بود.ما هم مقداری نان تنوری که دست‌پخت مادرمان

بود به همراه یک یا دو عدد حلوی ارده بسته ای آورده بودیم.وای که چه مزه ای می داد!(شاید علت اینکه

تا کنون هم، یکی از غذاهایی مورد علاقه ام نان و حلواارده است همین باشد!) بعد از خوردن ناهار و شاید

هم چایی،کم کم آماده شدیم به سمت روستا بر گردیم.یکی از اتفاقات جالب بین راه برگشت،دعوایی بود

که بین یکی از همسفران با خواهر کوچکترش اتفاق افتاد.خواهرکوچکترش را شاید با اصرار و التماس با

خودش آورده بود. لذا هی به خواهرش گیر میداد.آخر سرهم کتک مفصلی بهش زد!!!آن روز گذشت و نه

تنها آن روز،بلکه بیش از سی سال از آن روز گذشت و آنچه برای من باقی مانده است یاد و خاطره آن روز

و روزهاى طلایی و بی بازگشت کودکیم است که چند وقتی یکبار،با یادآوری آن ایام،اندکی از غم زمانه

رها می شوم و همگام با احساسات کودکانه ام، در فضای خاطرات قدم می زنم.
جامانده

دیدگاه‌ها  

 
#3 علی 1396-11-16 22:48
آقا نبی با سپاس از شما به خاطر راه‌اندازی کانال تلگرام وب‌سایت بیشه‌دراز، درخواست ‌می‌شود برای تبادل مطالب امکان ارتباط با مدیر کانال را فراهم کنید.
 
 
#2 محمدکریم 1396-11-03 08:44
زیبا بود و خاطره‌انگیز
نام دیگر عَه‌ودِشامرده دول قیله هستش .
 
 
#1 محمد 1396-10-28 23:42
ممنون جامانده عزیز از ابنکه ما رو بردید به سی سال پیش، خاطره جالبی بود، احتمالا" زمان جنگ بوده، اون موقع طبیعت را اینقدر از بین نبرده بودیم که اینجور بی‌رحم شود و هر از گاهی خشمش را با زلزله، گرد و خاک، خشکسالی و ... بیرون بریزد، دختر نازنین دیروز بیشه‌درازی، مادر نجیب امروزی است و بزرگترهای داستان یا نوه دارند یا در انتظار نوه هستند‌.
خاضعانه از همه دوستان درخواست دارم نگذارند این خاطرات و داستانک‌ها در سینه‌ها بماند،
 

نوشتن دیدگاه

آمار بازدیدکنندگان


کاربران امروز87
کاربران دیروز138
بازدید کل494210

سیستم آمار بازدیدکنندگان

ابزار هدایت به بالای صفحه

.