یک روز تابستانی

تابستان وبیشه دراز


اشعه های طلایی خورشید صبحدم،صورت آفتاب سوخته وزمخت روستاییم را نوازش می کند.سرم را زیر ملحفه رنگ ورو رفته وچرک گرفته،قایم می کنم.اما باز هم از سوزش گرمای تابستانی اول صبح،در امان نمی مانم.مادر،این کوه درد ورنج وزجر و زحمت،
ابتدا با صدای نسبتا مهربانش،یکی یکی صدایمان می کند تا از خواب برخیزیم.اما کو گوش شنوا؟پس از مدتی،این بار با تشر،والبته کمی هم چاشنی نونه سق(صفت ناخوشایند)،باز هم صدایمان می کند.(هیز گرن ده !خو خرسه؟وریسن ...!).
کم کم وبا دادن کش وقوسی به بدنم ومالیدن چشمان گیجل گرفته ام،آماده بلند شدن می شوم.اما...وای خدای من!باز هم دیشب خرابکاری کرده ام!با خجالت والبته تشرها وسرکوفت زدنهای مادر،از تخت بزرگ داخل حیات،که خانوادگی روی آن می خوابیم،پایین می آیم وبرای عوض کردن لباسهای خویسم،داخل اطاق می روم.
بعد از شستن سر و صورت وخوردن نان وچای شیرین،به بیرون  می روم.تک وتوکی از بچه ها وهم بازیهایم،در خیابان اصلی روستا به چشم می خورند.
با اشتیاق به سمت آنها می روم.باید برای امروزمان هم نقشه ای بکشیم.باید خودمان را سر گرم کنیم.تابستان است دیگر.
پیشنهاد یکی از بچه ها مورد تایید دیگران قرار می گیرد.
رفتن کنار پل جاده آسفالت.
از مسیر رودخانه خشک وفصلی روستا که پر از آشغال وفضولات حیوانات است،خود را به سرآب روستا می رسانیم.از کنار رودخانه،پر جنب وجوش وبازی کنان،به سمت پل حرکت می کنیم.
بعد از گذشت دقایقی،به پل ودرختان کنارش می رسیم.خودمان را با آب بازی و ماهی گیری والبته کمی هم آزار قورباغه ها وخرچنگ ها،سر گرم می کنیم.بعد از مدتی،قطاری از ماشینهای سنگین حامل مهمات و تانکها وادوات نظامی،از سمت دهلران به سمت مهران،جاده را قرق می کند.با عجله خود را بالای پل می رسانیم.
با نگاه های متعجب وتحسین بر انگیز،به سرنشینها وادوات نظامی نگاه می کنیم.با شور وشوق وصف ناشدنی،برای راننده ها ونیروهای نظامی،دست تکان می دهیم وبرایشان،از صمیم قلب،آرزوی سلامت وپیروزی می کنیم.صحنه لذت بخش داستان،پاسخ دادن به ابراز احساسات ما توسط سرنشینان خودروها است.ماشینها،یکی یکی از جلوی چشمان کودکانه ما، رژه می روند.آخرین ماشین هم،در حالی که صدای ناله مانند موتور دیزلیش،فضا را می شکافد،آرام آرام از سر بالایی تند وپرشیب روگه ابراهیم قتال بالا می رود وبا محمو شدنش در منتهی الیه جاده،ما هم،خسته وتشنه،به سمت روستا حرکت می کنیم.

جامانده

دیدگاه‌ها  

 
#8 ملکی 1395-06-25 11:53
هنوز کرف ها و پونه ها و دسته های صد تایی ناهی که صید می کردیم در یادم مانده و هر موقع به گلال می روم بوی پونه گلال یاد آور آن روزهاست.
بیاد سرو،دوبردونه،گر ی سرده و.....

بقول فرهاد با اینها زندگی را سر می کنیم.
 
 
#7 ع - ح - ر 1395-06-09 07:46
سلام جناب بیگ زاده عزیز
مطلب بنده در واقع توشیح و تعریض و کنایه ای به اظهار نظر ردیف 4 جناب آقای جامانده است و نه به مطلب اصلی .
 
 
#6 ع - ح - ر 1395-06-06 16:46
جناب جامانده سلام
ما ایرانی ها ، متاسفانه فقط عادت به شعار دادن داریم . اگر راست می گویی و خودت را جامانده از دهه عاشورایی 60 می دانی بسم الله این گوی و این میدان . الان مدافعان مظلوم حرم در سوریه در نبرد با دشمنان اسلام غریبانه آسمانی می شوند .
در نبرد با تکفیری های و داعشی های بی دین هم سیر راههای آسمان آسانتر از سیر راههای زمین است .

سلام... ع. ح. ر.... ربط سوال شما با موضوع مطلب بالا چیه؟
 
 
#5 Guest 1395-06-05 13:21
سلام، زیبنده این بود جناب آقای بیگ زاده در خصوص پیشنهاد راه اندازی کانال تلگرامی بیشه درازی ها پاسخی می دادند و این دعوت را اجابت می کردند.
درود بر شما... در اسرع وقت کانال راه اندازی خواهد شد.... متشکر
 
 
#4 جامانده 1395-06-03 10:22
دلم در دهه خدایی وبا صفا وبی ریا وپر از شور وشعور ومعرفت 60 جا مانده است.روزگاری که آسمان خدا به زمین چسبیده بود و سیر راههای آن آسانتر از سیر راههای زمین بود.روزگاری که نظیرش را تاریخ هرگز به خود ندیده است مگر روز عاشورا.
 
 
#3 بیشه درازیم فقط همین 1395-06-02 10:33
سلام به دوستان بیشه درازی خاطره جامانده خیلی جالب و بینظیر بود و مرا به دوران کودکی برد یاد چه شوره یاد گلال ویشه راز یاد پنج داره کنار ///خواهشی از دوستان و اقای بیگ زاده دارم که میشه یک کانال تلگرامی برای وبسایت بیشه دراز درست کنید تا شاید اونای که از بیشه دراز خاطره یا مطلب یا عکسی دارن بفرستند ///اگر کسی از دوستان کانال تلگرامی درباره بیشه دراز داره در وبسایت بیشه دراز بزاره تا همه استفاده کنند
 
 
#2 ع - ح - ر 1395-05-31 09:07
خاطره نوستالژیک و زیبایی بود .
اما متوجه نشدم جامانده یعنی چه ؟ آیا منظور کسی است که بعد از مهاجرت اهالی به دهلران ، همچنان روستا را رها نکرده که البته بعید می دانم .
و یا منظور کسی است که از قافله شهدا ، جامانده است .
 
 
#1 دهه60 1395-05-30 23:57
یاد اون روزا بخیر .... تابستونا بازی میکردیم. تو چه شوره شنا میکردیم...شربت آبلیمو یا لبلبو(نخود کلونه) میفروختیم... دوچرخه سواری...رفتن به گلال زیر روستا وماهیگیری با دست خالی ...شاید هم برای تهیه گچ با جمع اوری تپله وپشکل و سمات جایی را میسوزاندیم وکچ برای سفید کردن خونه یا برای کار دستی تهیه میکردیم....قافل ه عمر عجب میگذرد
 

نوشتن دیدگاه

آمار بازدیدکنندگان


کاربران امروز23
کاربران دیروز27
بازدید کل504905

سیستم آمار بازدیدکنندگان

ابزار هدایت به بالای صفحه

.