مادر

مادر

داد آن گل پسرم ، يك شب بانگ :

كه چرا مادر من جويا نيست

آن بهشتي كه همه مي گويند

مادرم برده و او " گويا " نيست

بوسه اي دادم از او، كه اي پسرم :

راه تقدير تو كه رويا نيست...

در بهشتي ازلي ، بودش كه :

باغ و بستان دلش، شولا نيست

بعد از آن حادثه ي تكراري

هرشب اينجاست و اين حاشا نيست

رخت آويز سپيد پاكت

مادرت شسته ولي اينجا نيست

يا زماني كه تو بستر بودي :

تنگ آغوش تو بود ، حالا نيست

بعد آن شب همه فكرم ، كه چرا :

پسرم هست ولي " دريا "  نيست... .

 

دیدگاه‌ها  

 
#3 عیسی نصراللهی 1395-01-14 14:02
داد آن گل پسرم ،شب را بانگ :

كه چرا مادر من جويا نيست

آن بهشتي كه همه مي گويند

مادرم برده و او " گويا " نيست

بوسه اي دادم از او، كه اي پسرم :

راه تقدير تو كه رويا نيست...

در بهشتي ازلي ، بودش كه :

باغ و بستان دلش، شولا نيست

بعد از آن حادثه ي تكراري

هرشب اينجاست و اين حاشا نيست

رخت آويز سپيد پاكت

مادرت شسته ولي اينجا نيست

يا زماني كه تو بستر بودي :

تنگ آغوش تو بود ، حالا نيست

بعد آن شب همه فكرم ، كه چرا :

پسرم هست ولي " دريا " نيست... .






سلام به همه ...تغییر مختصری نسبت به سروده ی فوق نگاشته شد
 
 
#2 یزدان 1392-08-27 11:32
بهای جان تو بهشتی راست
که یزدان به حق بخواست
زیر پای تو بماند.تو ای مادر همیشه جاوید
 
 
#1 mohrem 1392-07-27 14:43
با سلام.
نمیدانم حس یک پدر به فرزندش چگونه است ولی با این شعر هرکسی به حس داشتن و تجربه کردن این حس حسودی که نه بلکه غبطه میخورد.
 

نوشتن دیدگاه

آمار بازدیدکنندگان


کاربران امروز20
کاربران دیروز51
بازدید کل503470

سیستم آمار بازدیدکنندگان

ابزار هدایت به بالای صفحه

.