شعرهایی از ماندانا ملکی

                           

 

 images.jpg - 1.77 KB

داشتم دیشب دوباره شعر می خواندم به یادت

از کنار کوچه ی با هم سرودن می گذشتم 

کم کم از آن کوچه پیچیدم به سوی سبزه میدان

از خیابان قدیم با تو بودن می گذشتم !

                      **

باز کم کم یادم آمد اولین روزی که با هم

دفتر صد برگ و آبی رنگی از آن جا خریدیم

دفتری زیبا که حالا پر ز شعر عاشقانه ست

پر ز رنج و درد و اندوهی که بی هم می کشیدیم !

                      **

اول دی ماه هفتاد و سه وقتی داشت باران

روی چتر کوچک ما خویشتن را هدیه می داد

عصر زیبای من و تو در خیابانی که ناگاه

دفتر صدبرگی از دست تو سر خورد و نیفتاد !

                      **

داشتم می رفتم و با خویش می گفتم که ای کاش

باز هم آن روزهای خوب مان تکرار گردند

آن نوازش های معصومانه و آن همدلی ها

کاش می شدباز هم بر روی مان آوار گردند !

                      **

امشب اما باز هم با یاد آن عصر صمیمی

از مسیر کوچه ی دلواپسی هامان گذشتم

گریه کردم بر دو تنها ، بر دو سرگردان ، دو عاشق

از خیابان قدیم بی کسی هامان گذشتم !

                      **

دست هایم خالی از احساس و ایمان بود، اما

روی دوشم عشق نافرجام تو چون کوه می شد

کوچه هم انگار بی کس ، نا امید و بی ترنم

در مسیر گام هایم غرق در اندوه می شد !

                           

  index1.jpg - 7.59 KB                                      

 

غزل۱

 

شیفته ی در زدن دوستم

 

منتظر آمدن دوستم

 

دفتری از نغزترین شعرهاست...

 

من به فدای دهن دوستم

 

باغ بهار آوری از نسترن

 

می چکد از پیرهن دوستم

 

سنگ تر از سنگ تماشای شهر!

 

شیشه تر از شیشه تن دوستم!

 

 کاش تب دست صمیمانه ای...

 

عاشق عاشق شدن دوستم

 

چشم به دردوخته ای خسته ام

 

منتظر آمدن دوستم!!

 

غزل ۲

 

نه به جاده خیره چشم ام، نه کسی در انتظارم

 

نه کسی به من دچارست و نه من به کس دچارم

 

من بال و پر شکسته ، به کبوتران چه نسبت

 

پر و پر زدن به من چه ؟ به پرنده ها چه کارم؟

 

نه امیدوار این ام ، نه در انتظار آن ام

 

به لبم رسیده جانم ، به جنون کشیده کارم

 

نه چکامه بر می آید ، نه ترانه از گلویم

 

نه دمیدن سپیده ، نه شکفتن از بهارم

 

شده ام شبیه ابری ، که تکیده هرچه بودش

 

شده ام درخت خشکی که نمانده برگ و بارم

 

منم آن همیشه تنها ، گم و در خیال و رویا

 

که به جز برای غم ها  ، سر صحبتی ندارم!

 

  

چند دو بیتی

۱

تگرگ است و یخ است و برف و باران

چه بی احساسی ای فصل زمستان!

غزل می گفتم از چشمت به ناگاه

هوا برفی شد و لرزیدم از آن !

۲

همیشه بین مان دیوار بوده !

کلاغ و گرگ و مور و مار بوده

اگر از هم جدا ماندیم ، این است:

که دست فتنه ها بسیار بوده!

۳

برایم از بهار و عید بنویس!

فقط از آرزو ، امید بنویس !

دلم از این همه شب ها گرفته

دو سطر از حضرت خورشید بنویس!

۴

غزل هایت فروزانده ادب را

شکسته رونق بازار شب را

دو چشمت در خیابان های اهواز

به حیرت برده زن های عرب را!

۵

نخست از گل لبانت را کشیدند

سپس دور دهانت را کشیدند

تگرگ و برف و یخ را جمع کردند

دل نامهربانت را کشیدند !

۶

لبانت تب ،نگاهت تاب دارد

رخت زیبایی مهتاب دارد

وضویی ساختم از تو نوشتم

که مشق عاشقی آداب دارد!

۷

اگر قله ، اگر چاهم از این پس ،

فقط با خویش همراهم از این پس !

برو! دست از سرم بردار! بدرود...

تو را دیگر نمی خواهم از این پس !

۸

دو چشمانت خداوندان دینند

مسیحند و کلیمند و امینند!

دو تا پیغمبران با کتابند

رسولان اولوالعزم زمینند!

۹

پرم با گفتن از تو باز می شد

شروع لحظه ی پرواز می شد

تب و تبخیر اشکت، آه آهت

هوای شرجی اهواز می شد!

۱۰

تو را زیباتر از مهتاب دیدم

میان چشمه های آب دیدم

شدم ماهی به دام مژه هایت

خودم را بر سر قلاب دیدم! 

دیدگاه‌ها  

 
#3 دوست 1394-06-20 03:49
زمستانست و برف و سوز سرما
تطاول، رنج، محنت تا به هرجا
سکوتی سخت سنگین دارد این شب
ندارد کس امیدی تا به فردا
 
 
#2 آشنا 1393-05-10 16:23
سلام بسیارعالی است دمت گرم
 
 
#1 عبدالوهاب ابوالحیل 1392-02-27 01:27
عالی بود
 

نوشتن دیدگاه

آمار بازدیدکنندگان


کاربران امروز8
کاربران دیروز32
بازدید کل503363

سیستم آمار بازدیدکنندگان

ابزار هدایت به بالای صفحه

.