در راه مانده

عمرم تمام گشته...به فردا نمیرسم


راهی دراز آمدم، اما نمی رسم*
تا پیش پای لنگ خود، حتا نمی رسم*
در گوشه ی نگاه تو، جایم نمی شود*
با شادی و غرور تو، یکجا نمی رسم*
رفتن به سوی قله که تنها نمی شود*
تا قاف قله ی عشق تنها نمی رسم*
تا در میان ایل خود مطرود گشته ام*
بی عشق، دل شکسته و رسوا نمی رسم*
حتا به دست نرم تو ای آخرین نفس*
در لحظه های خلوت رویا نمی رسم*
عمرم تمام گشته و فرصت نمانده است*
حالا مرا ببین، که به فردا نمی رسم.

د.م(عاشق بیشه دراز)

دیدگاه‌ها  

 
#4 . 1393-07-22 19:00
دلم هم هوای غزل زرد کرده است +کاش پاییز نبود سبزه را زرد کرده است
نمی دانم چرا رنگ پاییز با من است+ هر چه دارم برایم زرد کرده است
چشم های قشنگ آهویم را بنگر + بی خیال که چشمش زرد کرده است
باران می بارد نم نم از اوج آسمان + گردو غبار است که قطره ها را زرد کرده است
آسمان دوش بی مهتاب تیره بود + ای خدا آفتاب را چرا روز زرد کرده است
من مانده ام وشهر کوچکم درمیان کوه + بیابان تا بیابانش زرد کرده است
شاید همه در فراق بهار غمگینند + زنبور هم عسل را زرد کرده است
بیا ای بهار پر نگاه من تاشکایت کنم +پاییزرا و هرآنچه روح لطیفم را زرد کرده است
 
 
#3 شاگرد 1392-11-24 23:41
سلام جناب د م غزل را بهتر از سایر قالب های شعری می سرایید، در غزل هایتان رگه هایی از گلایه مندی و شکوه از روزگار با چاشنی نوعی فراق که به نظر می رسد بی ارتباط با متروکه شدن بیشه دراز و دوری از آن نیست به چشم می خورد؛ اگر این حس را کمتر به خواننده منتقل کنی بهتر است با سپاس، دوستدار شما و بیشه دراز
 
 
#2 محمدکریم بیگ زاده 1392-11-23 13:22
درود استاد . ممنون خیلی زیبا بود . . . مؤید باشید .
 
 
#1 مراد نصراللهی 1392-11-22 21:57
درود بر شاعر عزیز دیارمان،شعرت بسیار زیباست
مانا باشی و سربلند
 

نوشتن دیدگاه

آمار بازدیدکنندگان


کاربران امروز0
کاربران دیروز80
بازدید کل505913

سیستم آمار بازدیدکنندگان

ابزار هدایت به بالای صفحه

.