افسوس و آرزو


تقدیم به روح پاک مادر نبی الله که در نجابت و پاکدامنی بی مثال بود و عمه ی همه ی
هم نسلان ما در بیشه دراز بود و نهم شهریور سالگرد سفر همیشگی اوست. روحش شاد.

افسوس و آرزو ********** وقتی دوباره دیدن تو، مثل آرزوست* وقتی بدون تو، گل بیشه بدون بوست* وقتی تمام زندگیم، آه و حسرت است* یاد شبانه ی رخ تو، بغض در گلوست* اشکم، درون کاسه ی چشمم همیشگی است* بیشه، بدونِ عطرِ حضورِ تو زیر و روست* تا آفِتابِ جسم تو آن سو فرو نشست* اینجا غروبِ بیشه و شهرم، بدون سوست* حالِ طبیعتِ چلُ و چفته بهاری است* با من بگو، بدون تو بیشه، چه حال و روست؟* "های" غریبیِ شب شهرم، پر از صداست* بیشه، پس از فراق حضورت، بدون "هوست"* اینک بدون تو، منم و غصه ی خودم* چشمم برای رد نگاهت به جستجوست* حالا غمِ جان و نفس و آرزویمی* افسوسِ آرزوی تو چون خار در گلوست* جریان اشک من ز دل و دیده جاری است* تا سینه ام پر از غم و آه غروب اوست.

د.م(عاشق بيشه دراز)

دیدگاه‌ها  

 
#26 محمدکریم 1392-05-31 00:42
کاش می آمد و تازه می شدم از این تکرار !
آخ که چقدر دلم برای کسی تنگ است . . . !
همیشه غروبهای پنجشنبه منتظر مادرم بودم که به خانه ام بیاید ، پنجشنبه هاست که از پی هم می گذرند و از مادرم خبری نیست که نیست . آخ که چقدر دلتنگتم مادر ، ای کاش در این مدت بخوابم می آمدی حتی برای لحظه ای کوتاه .

ولی افسوس
 
 
#25 رضا عبداله زاده 1392-05-29 13:47
شاید ابتدایی بودم با مادرم به خانه آن مرحومه رفتیم . در اثنا صحبت بر سر موضوعی با مادرم به تندی صحبت کردم یادم نمیرود آن بزرگوار به من گفت : پسرم اگر می خواهی به جایی برسی احترام مادرت را نگهدار . در همان حین یکی از زنان نیازمند روستا در زدند و تقاضای کمک نمودند و آن مرحوم پیراهنی را که تازه دوخته بودند به او دادند بعد از رفتن آن شخص مادرم به آن مرحوم اعتراض کرد که چرا پیراهن نو خود را به او دادی ؟ و او با بزرگ منشی خاص خود که هنوز طنین صدایش را حس می کنم گفت : هیچ چیزی نزد خداوند بالاتر از شاد کردن دل بندگانش نیست . بعدها که با این حدیث حضرت علی (ع) آشنا شدم که فرمود : ما تحب لنفسک ، تحب لغیرک . تازه فهمیدم مفهوم حرفهای آن مرحوم چه بود . به روح بلند و آسمانی او دورود می فرستم و در مقابل قداست و همت عالی او سر تعظیم فرود می آورم و از غفارالذنوب مسئلت می نمایم او را به خاطر این دستگیری از نیازمندان و ایتام در اعلی علیین با زنان برگزیده محشور فرماید .
 
 
#24 محمد 1392-05-29 09:43
مادر *******ای در قلب بیشه دراز بود
 
 
#23 12 1392-05-27 15:50
خدایش رحمت کند وبا حضرت زهرا محشور شود
 
 
#22 بیشه ای 1392-05-26 18:31
سلام یه نظر دارم اگه انجام بشه چی میشه
از این سایت به همه یک روز رو اعلام کنید مثلا یک ماه دیگه که به گوش همه برسه یه روز تعطیل همه با هم تو بیشه دراز جمع بشیم هرکی برا خدش غذا و خراک بیاره دور هم بشینند یه برنامه کوچیک داشته باشند
خاطره تعریف بشه و...
 
 
#21 Tohi72 1392-05-26 14:40
مناسبت ها بهانه ایست تا از بهترین ها یاد شود.روحت شاد ای مادرمهربان
 
 
#20 عیسی نصرالهی و همه ا 1392-05-26 12:44
دایی جان غم از دست دادن مادر بزرگوارتان ،تربیت کننده انسانهای باشخصیت و مادر همه بیشه دراز میتواند یک ضایعه بس بزرگ باشد . ان شاء اله خداوند ایشان را قرین رحمت نور ذات اقدس بی بی دو عالم بگرداند.با سپاس بچه های شهرسازی

با سپاس فراوران از همه ی شما شما دوستان عزیز
 
 
#19 خالو امین 1392-05-25 21:05
سلام دایی خدایش رحمت کنه ایشالا که سایه هیچ مادری از سر بچه هاش کم نشه
.................................

نگاهت می کنم مادر
که چشمان تو چون دریاست
نگاهت می کنم مادر
که عشقت سبز و پابرجاست


نگاهت می کنم مادر
که دستانت گل یاس است
نگاهت می کنم مادر
وجودت باغ احساس است


نگاهت می کنم مادر
چه عطری در تو می جوشد
نگاهت می کنم مادر
که پاییز از تو می پوسد


نگاهت می کنم مادر
صفای خانه مان هستی
نگاهت می کنم مادر
گل دردانه مان هستی

نگاهت می کنم مادر
به چشمان تو محتاجم
نگاهت می کنم مادر
نگاهت قبله و تاجم


نگاهت می کنم مادر
چه موجی دارد آن مویت
نگاهت می کنم مادر
وجودم می تپد سویت


نگاهت می کنم مادر
قسم تا زنده می مانم
نگاهت می کنم مادر
دعای شادیت خوانم
تقدیم به همه ی مادرها
 
 
#18 دوست نبی 1392-05-25 12:19
نبی جان دوست عزیزتر از جانم
در ابتدا سالگرد عروج ملکوتی مادرت را تسلیت میگویم و از خدای بزرگ برایش علو درجات و رحمت واسعه را خواهانم. اما عزیزان و دوستان، بیاییم قبل از اینکه دیر شود قدر همدیگر را و قدر پدر و مادر خود را بدانیم. دیر یا زود بسته به مشیت الهی و تقدیر، از بین ما پر خواهند کشید. کسی که از فردای خودش خبر ندارد بیاییم تا دیر نشده نسبت به پدر و مادر خود مهربان تر و قدر شناس تر باشیم که اگر رخت سفر بستیم لااقل ره توشه ای برای آخرت خود داشته باشیم و اگر والدین ما در بینمان نبودند حسرت نخوریم و خود را سرزنش نکنیم. اما در این سایت در قسمت مادران مهربان تصاویری هست که دل ما را به درد می آورد و البته یاداور همه ی مادران مهربان و فداکار دیارمان هست. مادرانی که لقمه را از دهان خود می گرفتند و به فرزندان یا نوه های خود می داند و سر گرسنه بر بالش می گذاشتند تا جگرگوشه هایشان با شکم سیر بخوابند. حقا که پروردگار خوب می دانسته لیاقت این مادران همان بهشتی است که آن را فرش زیر پای آنان قرار داده است. شادی روح همه ی مادران و پدران در خاک آرمیده صلوات.

سپاس و تشکر از دو ست عزیزم
امید که در این دنیای فانی دست و پای خود را گم نکنیم. کاش می توانستیم بر گردیم به سالهای خوب و خوشبختی بیشه دراز دلمون به حال هم میسوخت مادرمان یکی و پدرامون هم دل بودن باور کنید جدایی بینمون نبود چرا الان دلمون برا هم نمیسوزه....
 
 
#17 مراد نصراللهی 1392-05-25 07:31
در آستانه سالگرد عروج شیرزنی فداکار ومهربان ، شعر عزیزمان د . م مرا به یاد وروزگار مهربانیهاوخوبیه ای آن عزیز سفرکرده برد ، کسی که نه فقط برایم بعنوان همسر دائی بسیار خوب ودوست داشتنی ام، بلکه مرا مانند فرزندان خودش می پنداشت وهرگز آنهمه محبتهایش را فراموش نخواهم کرد. به روح پاکش درود می فرستم وبرایش رحمت خداوندی وعلو درجات مسئلت دارم .
روحش شاد ویادش بخیر
 
 
#16 یاسین 1392-05-25 01:25
9شهریور کوچ بی بازگشت بانوی ایل او که هم مادر بود وهم پدر. روحش شاد .


نه ، او نمرده است.

نه او نمرده است که من زنده ام هنوز

او زنده است در غم و شعر و خیال من

میراث شاعرانه ی من هرچه هست از اوست

کانون مهر و ماه مگر می شود خموش

آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد

«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق>>


آهسته باز از بغل پلّه ها گذشت

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگی ما همه جا وول می خورد

هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست

در ختم خویش هم به سر کار خویش بود

بیچاره مادرم

هر روز می گذشت از این زیر پلّه ها

آهسته تا به هم نزند خواب ناز من

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد

با پشت خم از این بغل کوچه می رود

چادر نماز فلفلی انداخته به سر

کفش چروک خورده و جوراب وصله دار

او فکر بچّه هاست

هرجا شده هویج هم امروز می خرد

بیچاره پیرزن ، همه برف است کوچه ها

او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش

آمد به جستجوی من و سرنوشت من

آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد

آمد که پیت نفت گرفته به زیر بال

هر شب در آید از در یک خانه ی فقیر

روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان

او را گذشته ایست ، سزاوار احترام:

تبریز ما ! به دور نمای قدیم شهر

در ( باغ بیشه ) خانه ی مردی است باخدا

هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است

اینجا به داد ناله مظلوم میرسند

اینجا کفیل خرج موکّل بود وکیل

مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق

در ، باز و سفره ، پهن

بر سفره اش چه گرسنه ها سیر می شوند

یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه

او مادر من است

انصاف می دهم که پدر رادمرد بود

با آن همه درآمد سرشارش از حلال

روزی که مرد ، روزی یکسال خود نداشت

اما قطارهای پُر از زاد آخرت

وز پی هنوز قافله های دعای خیر

این مادر از چنان پدری یادگار بود

تنها نه مادر من و درماندگان خیل

او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود

خاموش شد دریغ

نه ، او نمرده ، می شنوم من صدای او

با بچه ها هنوز سر و کلّه می زند

ناهید ، لال شو

بیژن ، برو کنار

کفگیر بی صدا

دارد برای ناخوش خود آش می پزد

او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت

اقوامش آمدند پی سر سلامتی

یک ختم هم گرفته شد و پُر بدک نبود

بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند

لطف شما زیاد

امّا ندای قلب بگوشم همیشه گفت:

این حرف ها برای تو مادر نمیشود.

پس این که بود ؟

دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید

لیوان آب از بغل من کنار زد ،

در نصفه های شب.

یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب

نزدیک های صبح

او زیر پای من اینجا نشسته بود

آهسته با خدا ،‌

راز و نیاز داشت

نه ، او نمرده است.

نه او نمرده است که من زنده ام هنوز

او زنده است در غم و شعر و خیال من

میراث شاعرانه ی من هرچه هست از اوست

کانون مهر و ماه مگر می شود خموش

آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

او با ترانه های محلّی که می سرود

با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت

از عهد گاهواره که بندش کشید و بست

اعصاب من بساز و نَوا کوک کرده بود

او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده کاشت

وانگه به اشک های خود آن کشته آب داد

لرزید و برق زد به من آن اهتزاز روح

وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز

تا ساختم برای خود از عشق عالمی

او پنج سال کرد پرستاری مریض

در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد

امّا پسر چه کرد برای تو ؟ هیچ ، هیچ

تنها مریضخانه ، به امید دیگران

یکروز هم خبر : که بیا او تمام کرد.

در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود

پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد

صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه

طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین

دریاچه هم به حال من از دور میگریست

تنها طواف دور ضریح و یکی نماز

یک اشک هم به سوره ی یاسین چکید

مادر بخاک رفت.

آن شب پدر بخواب من آمد ، صداش کرد

او هم جواب داد

یک دود هم گرفت به دور چراغ ماه

معلوم شد که مادره از دست رفتنی است

اما پدر به غرفه ی باغی نشسته بود

شاید که جان او به جهان بلند برد

آنجا که زندگی ،‌ستم و درد و رنج نیست

این هم پسر ، که بدرقه اش میکند به گور

یک قطره اشک ، مُزد همه زجرهای او

اما خلاص می شود از سرنوشت من

مادر بخواب ، خوش

منزل مبارکت.

آینده بود و قصه بی مادری من

ناگاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ

من می دویدم از وسط قبرها برون

او بود و سر بناله برآورده از مغاک

خود را به ضعف از پی من باز می کشید

دیوانه و رمیده ، دویدم به ایستگاه

خود را به هم فشرده خزیدم میان جمع

ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه

باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش

چشمان نیمه باز:

از من جدا مشو

می آمدیم و کله من گیج و مَنگ بود

انگار جیوه در دل من آب می کنند

پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم

خاموش و خوفناک همه می گریختند

می گشت آسمان که بکوبد به مغز من

دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه

وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد

یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان

می آمد و به مغز من آهسته می خلید:

تنها شدی پسر.

باز آمدم بخانه چه حالی ! نگفتنی

دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض

پیراهن پلید مرا باز شسته بود

انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود:

بردی مرا بخاک سپردی و آمدی ؟

تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر

می خواستم بخنده درآیم ز اشتباه

امّا خیال بود

ای وای مادرم


شاعر: محمدحسین شهریار

با تشکر از یاسین عزیز که در بیشه دراز سالهای سال در جمع هم بودیم و یک خانواده تشکیل میدادیم// یادش بخیر
 
 
#15 یاسین 1392-05-24 23:48
تاج از فرق فلک برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ، ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب
روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماهِ رویا آفرین
ناز بر افلاک اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک
بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمانی یافتن
شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن
ملک هستی را مسخر داشتن

بر تو ارزانی که ما را خوش تر است
لذت یک لحظه مادر داشتن !

فریدون مشیری
 
 
#14 د. م. 1392-05-24 20:51
جناب محمدحسین عزیز
با سلام دوباره
البته برادر عزیزمان "جعفر" به قصد و نیت خیر، این توصیه را به این برادر کوچکترش داشته و قصدش چیز دیگری نبوده است. اگر اون اوایل رو به خاطر داشته باشید، بودند افرادی که بدون هیچ توجیه و دلیل منطقی با نفس شعر گفتن و شعر گذاشتن در این سایت مخالف بودند. خدا رو شکر که الحمدالله این فضا در حال عوض شدن است و این همان چیزی است که ما می خواستیم.
 
 
#13 امید.ن 1392-05-24 19:25
باسلام.بسیارباح رفهای جناب محمدحسین درخصوص دخالتهای بیجای بعضی انسانهادرمسایل شخصی دیگران موافقم.خب مثلایک انسان فهیم مثل جناب د.م حتمابرای معرفی نکردن خودشون دلایلی دارن وخب اینطورراحت ترن ماچراتااین حداپافشاری واصراربیجامیکنی م که جناب د.م خودتونومعرفی کنید؟
 
 
#12 رویای بیشه دراز 1392-05-24 18:50
گرچه درعالم پدرداردمقامی ارجمند/لیکن افزون ازپدرقدرومقام مادراست.یادوخاط ره ی مشهدی گوهرملکی گرامی باد.باصلوات به روح مطهرهمه ی درگذشتگان

با تشكر از روياي بيشه دراز// نبي اله
 
 
#11 محمدحسین 1392-05-24 17:49
با عرض معذرت یکی از خصوصیات ناپسند بعضی انسانها کنجکاوی بیهوده و قضاوت و دخالت نابجا در مسایل شخصی دیگران است. مثلا چرا فلانی رفت خانه فلانی؟! چرا فلانی به اون خانم حرف زد؟! چرا فلانی شلوار جین میپوشد؟ چرا فلانی موها سرش بلند است؟! چرا فلانی زیاد کوه میرود؟!! و...و... ودر پایان نتیجه گیری اینکه : لابد کاسه ای زیر نیم کاسه است،حتما!!! حالا هم این د م ! خوب عزیزان وقتی کسی دارای این توانایی است آیا خود نمیداند چه به نفعش هست و چه نیست؟ چقدر خوب است همه امان یاد بگیریم که« در رابطه با مسایل شخصی دیگران اظهار نظر نکنیم و کنجکاوی نشود » زیرا هم از نظر اخلاقی وهم از نظر شرعی صحیح نیست... یاعلی مددی
 
 
#10 د. م. 1392-05-24 15:14
دوست عزیز جناب جعفر
سلام
از لطف و حسن نظر شما ممنونم. البته من زکات استعدادام رو "اگه داشته باشم" جای دیگه عرضه میکنم و به قصد مطرح شدن یا اول شدن شعر نمیگم. موافقم که صلاح مملکت خویش را خسروان دانند. بازم مرسی.
 
 
#9 محمدکریم 1392-05-24 14:02
سلام . متأسفانه من هیچی از مرحوم پدرم به خاطر ندارم ولی مادرم همه کسم بود ، سخت ترین چیزی را که در تمام این سی و شش سالم تجربه کردم از دست دادن مادرم بود کسی که هم پدر بود واسمون هم مادر . . . از آقای د . م تشکر می کنم بخاطر سرودن این شعر قشنگ برای مادرم ، می دانم که از مرحومه مادرم خاطرات فراوان داری ولی یادت باشد مادرم خیلی شما رو دوست داشت . خداوند همه در گذشتگان این دیار و این منطقه و روستایمان بیشه دراز را مورد رحمت بی پایان خودش قرار دهد . صلوات بفرستید به روح همه آن عزیزان
 
 
#8 جعفر 1392-05-24 13:46
شاعر گرامي جناب "د.م" عليرغم اينكه براي شما احترام قائلم لكن با نظرتان اصلا"موافق نيستم. و بايد از اين نعمت خداداي نهايت بهره رو ببريد و در محافل ادبي و شعري حضوري چشمگيرتر داشته باشيد و بدانيد از اين طريق مي توانيد به سربلندي بيشه درازيها كمك كنيد. خاطرم است در اواخر دهه شصت شعراي طراز اول شهرستان و بلكه استان آقايان: حاج عبد حسني و آقاي "م.ص" بيشه درازي بودند و رتبه اول و دوم در آبدانان كسب نمودند. مگر شما از بقيه چي كم داريد لذا توقع اينست شما و ديگر هنرمندان عزيز دهلراني هرچه داريد در طبق اخلاص بگذاريد و بدانيد زكات استعداداي خدادادي بكارگيري و استفاده بهينه از اونهاست. وموفق باشيد. ختم كلام اينكه صلاح مملكت خويش را خسروان دانند!
 
 
#7 مجید 1392-05-24 10:11
خدارحمتش کندهمچنانکه می بینیم این شیرزن ایل وتبارمان فرزندان بزرگی رادردامان خودتربیت نموده است ودرودبه روان پاکش می فرستم
 
 
#6 د. م. 1392-05-24 00:55
با سلام خدمت دوستان عزیز
از لطف همه سپاسگزارم و حضور جناب حاج عبدالکریم عزیزم عرض شود که این شعر، احساسی بود که خودم به آن عزیز سفر کرده داشتم و در واقع زبان حال فرزندان آن مرحومه است. خدمت جناب جعفر بزرگوار هم عرض شود که ترسی در کار نیست اینطوری راحت ترم. اگر شما از غذایی خوشت نیاد میخوری؟ من که نمیخورم.
 
 
#5 محمدحسین 1392-05-24 00:21
دست مریزاد د م گرامی . مادر ای آهوی رمنده ی صحرای خاطره/ در واپسین غروب بهار/ نام مرا بخاطر بسپار( منوچهر آتشی ) یادش سبز سبز سبز....
 
 
#4 27 1392-05-23 23:12
دستت درد نکنه شعر قشنگی بود.
 
 
#3 خواهرزاده 1392-05-23 23:08
خدا رحمت کنه مرحومه زن دائیم را! در اثر زندگی کردن با شیرزنی مثل ننه ماه بانو،بیشتر شبیه بیگ زاده ها شده بود .من که هر وقت می دیدمش،احساس میکردم که یکی از خاله ها یا مادرم را دارم می بینم.روح جمیع درگذشتگان پاک دیارمان،شاد و یادشان گرامی باد.
 
 
#2 عبدالکریم بیگ زاده 1392-05-23 22:45
علیرغم علاقه ای که به این سایت داشته و دارم، شخصاچندان راغب و علاقمند به وارد شدن به مباحث تعریف و تمجید نیستم، ولی لازم میدانم در آستانه سالگرد سفر بسیار غم انگیز و برگشت ناپذیر مادرم که همه وجودم من بود و تا زنده ام غم فقدانش فراموش نخوام نمود،از احساس پاک شاعر محترم صمیمانه تشکر نمایم، انشاا... در همه زمینه های زندگی تواما شاد و سر بلند و موفق باشند.
 
 
#1 جعفر 1392-05-23 21:16
به روح و روان پاك آن مرحومه درود مي فرستم و برايشان جنت و رضوان الهي مسئلت مي كنم. جناب آقا! يا سركار خانم! "د.م" سلام .
شما كه از مفاخر روستا هستيد و اشعاري با اين زيبايي مي سرآيي چرا خودتو معرفي نمي كني؟ اميدوارم موفق باشي و از معرفي خودت هرگز نترسي! بيشه درازي و ترس؟
 

نوشتن دیدگاه

آمار بازدیدکنندگان


کاربران امروز87
کاربران دیروز138
بازدید کل494210

سیستم آمار بازدیدکنندگان

ابزار هدایت به بالای صفحه

.