یک خاطره قشنگ

به نام خدا


به ” خدا ” گفتم : تو را چگونه میتوانم ببینم , ” خدا ” گفت :
تو من را نخواهی دید اما کسی را برات گذاشتم که نیمی ازمن است
” مادر “
وقتی از من چیزی میخوانی، مرا با لبخند تصور کن، کمی آرام بخوانش، کمی نرم بگویش، حرفم اگر تلخ بود تو نجوا گونه بخوانش، حرفم اگر تند بود تو تنها، بی تعجیل و بی صدا نگاهش کن، حرفم اگر بغض داشت بر من ترحم نکن، واژه های مرا در آغوش بگیر و با من میان همان کلمات حرف بزن چنان که گوئی من ام و تو.
من انسانم و عکس العملهای ساده ی انسانی دارم از ترس، از خشم، از بیزاری، از تکبر ، از حسادت .... و در مقابل از مهربانی، از شوق، از اغماض، از هیجان، از معرفت.
من زنده ام.
من، زنده ام.
من زندگی میکنم با بیشه دراز و خاطراتش.
خدایا تو می دانی ما را چه می شود و ما خود نمی دانیم که ما را چه می شود !
پس تو نجاتمان بده ، ای آنکه بی آنکه بگویم شنیده ای …
روزهای بودنتان بخیر.
خیلی وقته میگذره اما انگار همین دیروز بود، زمان چه بی وقفه میگذره، کاش میشد لحظه ها رو قاب کرد برای لحظه هایی که دلتنگ میشویم مثل الان، شاید نشود لحظه ها رو کاغذی کرد اما من همه ی آن ها رو حفظ کردم و صدهزار بار دوره، لحظه های بودنمان با هم مثل فیلمی به عقب بر میگردد، و کاش زمان هم به عقب برمیگشت.
کاش...
و من هنوزم که هنوز است طالب لحظه ها ی دیروزم
نمیدونم از کجا شروع کنم، و چطور این خاطره رو براتون به رشته تحریر درآرم چون دستان قلم به دست قلبم توان آن را ندارد. این خاطره مربوط میشه به ما (یعنی من و بردادر بزرگترم یاسر) ویکی از مادران مومنه بیشه دراز که او کسی نیست جز مرحومه جنت مکان  ماه نساء نادری(خدایش بیامرزد). این خاطره مربوط به اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70 هستش، زمانی که بیشه دراز خالی از سکنه نشده بود و مردم با خوشی داشتن کنار هم زندگی میکردن، در آن دوران خانواده ما به دلیل کار پدر، دهه 60 در ایلام و دهه 70 رو در سرابله زندگی میکردیم. چون من و برادرم علاقه شدیدی به مادربزرگمان داشتیم، با اینکه در غربت بودیم اما روزها، هفته ها و ماه ها رو با ذوق و شوق میگذروندیم تا اینکه تابستان بیاد و من و برادرم بتونیم از پدر اجازه بگیریم و به بیشه دراز و علی الخصوص پیش مادر بزرگمان( که هم پدربزرگ بود هم مادربزرگ) بریم، که پدر همیشه از ترس خطرات مسیر مخالف رفتن من و برادرم به بیشه دراز بود. هر ساله تابستان بعد از اتمام سال تحصیلی با آنکه در آن دوران نبود امکانات و وسایل نقله بود کیلومترها رو به شوق دیدن بیشه دراز و مار بزرگ میومدیم روستا. که البته4 بار  از این تابستونا رو با عمو مجید و اونم از راه قلندر(مانشت) که تمام مسیر کوهستانی و پر پیچ و خم بود و یک بارشو با عمو نبی که در دهه هفتاد در ایلام سرباز بود، اومدیم. وقتی که به سه راهی بیشه دراز میرسیدیم چون وسیله نقله، عمومی بود و به دهلران میرفت مجبور بودیم بقیه مسیر رو از سه راهی تا داخل روستا رو پیاده بیایم. من و برادرم در طول مسیر همیشه از دبستان شهید هدایت صحرایی که فقط یک سال تحصیلی رو در آن بودیم، دیدن میکردیم و بعد به طرف خونه مادر بزرگ راه می افتادیم. نکته جالب اینجا بود وقتی به داخل روستا میومدیم همیشه اولین کسی که من و برادرم رو میدید و بوس میکرد مرحومه ماه نساء نادری بود که در کنار منزلش و بر روی سنگی که جلوی منزلش بود مینشست و با روحی لطیف و چهره ای خندان و فطرتی سرشار از دلسوزی و قوم دوستی همیشه این جملات رو برای من و برادرم بر زبان داشتن: هله هله، روله اژ کو دیان؟ (روحش شاد). بعد از فوت مرحومه مومنه، من و برادرم هر وقت اومدیم بیشه دراز دقیقاٌ جلوی منزل ایشان یعنی جایی که بوسمان میکرد یادی از آن مادر مهربان میکردیم، چرا که دیگر کسی نبود تا من و برادم رو ببوسه.
جهت شادی روح مرحومه ماه نساءنادری فاتحه.
یک روز علامه جعفری سوار تاکسی شده بودند ، در مسیر راه نفس عمیقی میکشه و از ته دل میگه : ای خدای من!
راننده تاکسی با اعتراض میگه یه جوری میگی ای خدای من که انگار فقط خدای شماست !!!
ایشان در جواب فورا دو بیت از سعدی می خواند :
چنان لطف او شامل هر تن است
که هر بنده گوید خدای من است
چنان کار هرکس به هم ساخته
که گویا به غیری نپرداخته
یکی میره خاطره میشه، یکی هم میمونه تا خاطره ها رو مرور کنه، اگه قراره یکی دیگه از ما بره امیدورام من باشم، پس مرور خاطره ها با شماست.
یا علی
نویسنده: میثم بیگ زاده

دیدگاه‌ها  

 
#19 فاطی باحال 1395-11-16 23:19
من یک روز یک اشتباه بزرگی انجام دادم که وقتی الان بهش فکر میکنم از خودم خندم میگیره
 
 
#18 فاطی باحال 1395-11-16 23:17
من یک نفرو خیلی ازش بدم میاد اما اون ول نمیکنه
 
 
#17 کوثر 1394-08-22 13:14
خدا مادرت رو واست نگه داره
 
 
#16 بیگناه 1393-02-09 15:21
آفریم میثم قدرشناسی ات به پدرت رفته ازچنینی پدری باید هم انتظارچنین فرزندی داشت
 
 
#15 همشهری 1392-08-10 00:19
سلام بر استاد جعفر و شخصیت های بیشه درازی پایتخت نشین که هوای بیشه دراز دارند.
 
 
#14 حسین کشاورز نژاد 1392-08-07 14:10
میثم جان سلام . خیلی عالی بود اگه شد منو به روستاتون ببر تا دیدن کنم.
 
 
#13 احسان 1392-08-07 12:48
میثم جان منو بردی به یاد قدیما آخخخخخخخخخخ
 
 
#12 هور 1392-08-07 11:45
آخخخخخخخخخخخخخخ . خدایش بیامرزد. هیچوقت خاطرات آن مادران پاک وصالحه رو فراموش نمیکنم. آفرین. واقعا زیبا و دلنشین نوشتی، به شیوه ای نوشتی که انگار مخاطب خودش در اون لحظات بوده و به گفته خودت:میان همان کلمات حرف بزن چنان که گوئی من ام و تو. و اینچنین شد بخدا ما رو به همون دهه ها بردی.
 
 
#11 جعفر صحرائی 1392-08-06 20:55
زبان و قلم در وصف اینجور افراد عاجز و ناتوان است.ایشان چشمه جوشان عطوفت و مهربانی بودند و سر شار از صداقت،ایمان و پاکی. از درگاه خداوند سبحان برای آن مادر عزیز طلب رحمت و مغفرت را دارم. شادی روحش صلوات.
 
 
#10 علی 1392-08-06 12:56
عالی بود میثم جان دست مریزاد
 
 
#9 الهام 1392-08-06 12:56
خداوند رحمتش کنه . آقا میثم خاطره خیلی قشنگی بود . دستت درد نکنه بازم خاطره بزار
 
 
#8 محمدکریم 1392-08-05 22:42
می می مانسار سرشار از مهربانی و پاکی بود ، آخ که چقدر دلم واسه اون روزهای بی بازگشت تنگ شده . خداوند رحمتش کنه
 
 
#7 یاسین باسره 1392-08-05 21:50
در زمان بستری مادرم در بیمارستان اهواز ودرآن برهه سخت وطاقت فرسا از الطاف بی کران خداوند، وجود وحضور دلسوزانه برادر،دوست وفامیل ارجمند حاج مهدی از مدیران عالی بیمارستان بود. در طول نزدیک به یک ماه در اوج رنجوری وبیماری مادرم همواره درکنار ما ویاریگرمان بود .باآرزوی سربلندی وبهروزی برای حاج مهدی وخانواده محترم ایشان .حاج مهدی نتوانستم تاب بیاورم وننویسم. دعاگوی شماهستم.
 
 
#6 مراد نصراللهی 1392-08-05 21:19
هیچ تا حالا فکر کردین با وجودیکه مرگ همه یک روزی فرا میرسد وهمه به این واقعیت ایمان دارندولی با این اوصاف تحمل خبر مرگ برخی افراد برای سایرین خیلی سنگین وغیر قابل باور است ؟
یکی از دلایل این امر شخصیت ، اخلاق وخصایل نیکوی فرد متوفی است که این مرحومه با اخلاق خوب وپسندیده اش برای همه ی آشنایان قابل احترام بود .
روحش شاد ویادش گرامی
 
 
#5 علی باسره 1392-08-05 18:35
سلام بر میثم خودمان،خیلی ممنون از بابت قدرشناسی و احساس پاک و سرشار از مهرت،تو و یاسر جزء بچه های محبوب و مورد محبت مادرم بودید،از خدای مهربان برایتان آرزوی موفقیت دارم.
 
 
#4 مجیدنادری 1392-08-05 18:22
میثم جان سپاسگذارم ازاینکه بسیار زیبا وقشنگ یادآوری کردی آهنگ وموسیقی آن دوران را اما افسوس...... خداوند روح عمه مهربانم با روح عمه سادات حضرت زینب کبری (س) مهشور نماید
 
 
#3 نام محفوظ 1392-08-05 17:22
در مدت زمان بستری این بانوی مکرمه در یکی از بیمارستان های اهواز بنده به لحاظ شرایط کاری آنجا حضور داشتم و از نزدیک شاهد بودم علیرغم وضعیت نامناسب جسمانی اش هیچ وقت نماز اول وقتشان به تأخیر نیفتاد علاوه بر آن از روحیه بسیار قوی برخوردار بودند به طوری که ایشان همراهان را دلداری می دانند از خداوند متعال علو درجات آن مومنه را خواستارم و به برای همه مادران سفر کرده بهشت برین و برای مادران در قید حیات سلامتی آرزومندم.
نثار روح همه اموات٬ شهدا و امام شهدا صلوات و فاتحه
 
 
#2 یاسین باسره 1392-08-05 11:00
میثم جان بااین خاطره که نشان از قدر شناسی، بلنداندیشی وطبع لطیف جنابعالی است ماراتحت تاثیر قراردادی.از خدای بزرگ ومهربان برایت آرزوی سربلندی وبهروزی دارم .همیشه مهر مادران نیکوخصال ونیک کردارسرمایه و الگو ی زندگی ماست
 
 
#1 Guest 1392-08-05 10:44
سلام واقعاٌ مادری مهربان و دلسوز نه تنها برای فرزندان خود بلکه تمام فرزندان روستای بیشه دراز وحتی سربازانی که در ایام جنگ از روستا می گذشتند بود همیشه به همه محبت می کرد به قول میثم نشد از آن مسیر بگذرم ویادش نکنم خداوند رحمت واسعه خود را به روح آن مرحومه عفیفه نازل کند.
 

نوشتن دیدگاه

آمار بازدیدکنندگان


کاربران امروز87
کاربران دیروز138
بازدید کل494210

سیستم آمار بازدیدکنندگان

ابزار هدایت به بالای صفحه

.