یاد باد آن روزگاران(9)

 

مراد نصرالهی به اتفاق آقایان امامعلی و صادق رضایی و تعداد یازده نفر دانش آموزان تنها کلاس مدرسه هاویان-1360

به نام خدا

یاد باد آن روزگاران ... ، دوره معلمی / قسمت 9

سال 1360پس از فراغت از تحصیل از مرکز تربیت معلم اراک که بعد از شهادت شهید باهنر به نام آن شهید بزرگوار نامگذاری گردید ،در اوایل مهر ماه با ابلاغ بدون شماره وتاریخ اداره آموزش وپرورش شهرستان دهلران که بر روی برگه کوچکی درج گردیده بود وحاوی چند سطرنوشته که آمیخته ای از نوشته هایی تایپی ودستنویس بود ، به عنوان دبیر مدرسه ی راهنمایی روستای هاویان مشغول بکار   شدم . ابلاغم در ابتدا به صورت حق التدریس صادر شده بود، چون بنا به گفته مسئولان ،هنوز ردیف استخدامی برای ما صادرنشده بود !

لذا به اتفاق آقای محمدعلی پورمند در روستا مستقر شدیم ،هاویان تا آن موقع مدرسه راهنمایی نداشت وبا توجه به اسکان جمع زیادی از مهاجرین جنگی شهر دهلران در آن روستا وحضور تعداد قابل توجهی دانش آموز دوره راهنمایی ،آموزش وپرورش با درخواست اهالی مبنی بر تاسیس مدرسه راهنمایی ،موافقت کرده بود،مدرسه راهنمایی بصورت ضمیمه دبستان که مدیریت آن با حفظ سمت آموزگاری برعهده آقای عباس رضایی بود، اداره می گردید. ولی آن مدرسه بیش از یک سال دوام نیاورد وبرای همیشه بعد از یکسال تحصیلی ، تعطیل گردید، یعنی در واقع در آن سال ،روستای هاویان برای اولین وآخرین سال دارای مدرسه راهنمایی بود ! دانش آموزان از هر سه پایه اول تا سوم ،نامنویسی شده بودند و در اوایل مدرسه با سه کلاس شروع بکار نمود.

با توجه به رشته تحصیلی من که علوم تجربی بود، تدریس علوم تجربی – ریاضیات وزبان خارجه رابرعهده گرفتم وتدریس ادبیات فارسی – علوم اجتماعی وعربی هم به آقای پورمند واگذار شد که رشته تحصیلی اش علوم انسانی بود ،دروسی مانند قرآن – دینی - حرفه وفن و ورزش نیز بین دو نفرمان تقسیم گردید . ما دو نفر بودیم ودانش آموزان  3 کلاس را شامل می شدند  ،طوری برنامه ریزی کردیم که صبح وبعدازظهر به صورت دو نوبته، بتوانیم به هرکلاس در روز به میزان 6 ساعت تدریس نماییم که کار دشواری بود ! با این وصف همزمان دو کلاس ،یکی  در یک باب اتاق گِلی فرسوده وکلاس دیگر در یک چادرتشکیل می گردید، وهر زنگ به تناوب یک کلاس بیکار بود ! این روال تا اواخر آبان ماه ادامه داشت تا اینکه یک روز هیئتی ازآموزش وپرورش منطقه در معیت آقای ژکس که ریاست ستاد مشترک آموزش و پرورش دهلران وآبدانان را بر عهده داشت ، به مدرسه آمدند .در آن وقت با توجه به اسکان بیشتر جمعیت شهر دهلران در آبدانان، ادارات آموزش و پرورش دهلران وآبدانان با هم ادغام شده وبصورت ستاد مشترک - مستقر درآبدانان- با عضویت دو نفر دیگرو زیر نظرایشان، اداره می گردید . وضعیت مدرسه وکلاسها ، نیروی انسانی موجود و آمار دانش آموزان مورد بررسی قرار گرفت که آمار شاگردان برای آنان قابل قبول نبود، زیرا در پایه اول 15 نفر – پایه دوم 4 نفر ودرپایه سوم 6 نفر، مشغول به تحصیل بودند !  اعلام کردند که ادامه کار پایه های دوم و سوم مجوز قانونی ندارد و دانش آموزان آن پایه ها برای ادامه تحصیل به مدرسه شبانه روزی زرین آباد، هدایت شوند ومدرسه راهنمایی روستا می تواند فقط با پایه اول وتنها با یک دبیر به فعالیت خود ادامه دهد ! با این وصف باید یکی از دبیران به بخش زرین آباد منتقل می شد، من با توجه به اقامت منزل پدری درروستای بیشه دراز ، بی میل نبودم که بعنوان تنها دبیر مدرسه، در هاویان بمانم ولی به احترام آقای پورمند، نمی توانستم این علاقه خود را ابراز نمایم.آقای پورمند خودش داوطلبانه برای انتقال به  بخش زرین آباد اعلام آمادگی نمود ،او رفت ومن ماندم و دانش آموزان اول راهنمایی ،ازطرفی دلتنگ دوست وهمکارم بودم وازطرف دیگر تدریس در یک کلاس باهمه ی دروس ،کاری یکنواخت و آزاردهنده برایم متصور می نمود ! اتاقی که محل تشکیل کلاس بود در محوطه مدرسه بود ولی بعلت فرسوده بودن، با شروع فصل سرما وبارندگی ،برای کلاس قابل استفاده نبود، از این رو اهالی یک اتاق دیگر که در نزدیکی دبستان واقع بود در اختیار کلاس درس ما قرار دادند، اتاق مزبور یک اتاق گِلی کوچک بود که مساحت آن در حدود 12 متر مربع بود، ورودی آن یک درب حلبی کوچک دوقسمتی (دو لا) داشت وبدون پنجره یا روزنه ای  برای تابش نور !! میز ونیمکتها در دو ردیف چیده شدند ،یک ردیف مخصوص نشستن پسران بود وردیف دیگر برای دختران ،تخته سیاه کوچکی هم در مقابل آنان بر روی دیوار آویزان شد ویک میز کوچولو به همراه یک صندلی برای استفاده معلم ،در کلاس مستقر گردید ،راهرو باریکی ازمیان میز ونیمکت شاگردان، درب کلاس را به محل استقرار میز معلم ویا ابتدای کلاس، وصل می کرد !پس از مدتی از جانب وزارت آموزش وپرورش بخشنامه ای مبنی بر ممنوعیت تحصیل پسران و دختران بصورت مختلط ،به مدارس فرستاده شد ! با وصول این دستورالعمل یعنی تعداد 4 دختر کلاس اول مدرسه راهنمایی هاویان ،باید از مدرسه اخراج شوند !! هرچه اهالی اعتراض کردند ورضایت خود را بر ادامه تحصیل فرزندان دختر وپسر خود ( با توجه به نسبت فامیلی همه با یکدیگر) در کنار هم اعلام نمودند وهرچه کادر مدرسه تلاش نمودند، هیچگونه تاثیری به همراه نداشت وحرف مسئولان فقط اجرای قانون بود ! دختران از مدرسه اخراج شدند وبا توجه به شرایط جنگی وعدم دسترسی به مدرسه دخترانه وعدم امکان فرستادن آنان به شهرها و یا جاهای دیگر،4 دختر دانش آموزمدرسه با چشمان اشکبار  ازمدرسه خارج ومجبور به ترک تحصیل شدند ! از جاهای دیگر از جمله بیشه دراز نیز خبر اخراج دختران از مدرسه،دریافت گردید.

به دلیل مشکلات و نبود وسیله نقلیه وباتوجه به مجاورت روستای هاویان با محل سکونتم ، وبا توجه به دو نوبته بودن تدریس در کلاس ،امکان تردد روزانه وحتی هفتگی برایم وجود نداشت و بناچار بصورت کامل در محل خدمت ،اُتراق می نمودم ! برخی اوقات در پایان هفته مسیر هاویان تا بیشه دراز را پیاده طی می نمودم که معمولا" بصورت پیاده 5/1 ساعت بطول می انجامید که شرایط آب وهوایی نظیر سرما وگرما ویا بارندگی باعث بروز مشکلاتی می گردید، یک جمعه ای که روز قبل برای سرکشی به منزل پدری رفته بودم ،آسمان به شدت تنگ وابری گردید ،اگر بارندگی شروع می شد به هیچ عنوان نمی توانستم طی مسیر نمایم وماندن برای روز بعد هم امکان پذیر نبود چون از ابتدای صبح روز شنبه باید در کلاس درس حضور پیدا می کردم ،دیگر درنگ جایز نبود ، به راه فتادم ،با توجه به وضعیت هوا که وقوع یک بارندگی شدید را نوید می داد ،بر سرعت گامهای خود افزودم و حتی گاهی اوقات می دویدم ، در میانه راه باران شدیدی باریدن گرفت ومن هیچگونه پناهی نداشتم ،بناچار به زیر یک دهنه پل کوچولو رفتم پل آنقدر کوچک وکم ارتفاع بود که باید فقط به حالت نشسته در آن قرار می گرفتم  وهر آن امکان جاری شدن سیلاب در آن وجود داشت و رفتن در زیر باران وخیس شدن، به ریسک خطر ماندن در آن مکان ،می ارزید! برای گرفتار نشدن در سیلاب ،پل را ترک کردم وروی جاده به راه افتادم ،باران بشدت می بارید وانگار قصد بند شدن نداشت ،همانطور که راه می رفتم ،نگاهی به پشت سرم برروی جاده انداختم، در کمال ناباوری دیدم یک ماشین دارد بطرفم می آید خیلی خوشحال شدم ،دستم را بلند کردم، ماشین در کنارم توقف کرد ،خدای من چه می دیدم ، پسر داییم حمید بیگ زاده بود که با یک وانت تویوتا عازم زرین آباد بود، بادیدن من ، او بیشتر از من تعجب کرد ! گفت زود بیا بالا سوار شو، پرسید اینجا چه می کنید ؟ ماجرا را برایش توضیح دادم ،دیگر در قسمت کابین جلویی نشسته بودم، خیالم راحت بود خدا را شکر کردم، مرا تا روستای هاویان رسانید از او سپاسگزاری کردم واو خداحافظی کرد ورفت .  محل اقامت من وآقای علیزاده در خانه بهداشت روستا نزد مسئول مرکزبهداشت یعنی آقای غریبی بود، که در آن شرایط ، جایی اعیانی و رویایی بود ، زیرا در روستا مکان مناسب برای اقامت وجود نداشت، خیلی از مردم در چادرزندگی می کردند که در آن شرایط وبارندگیهای فراوان آن سالها کار سختی بود!  مردم روستا با احترام با ما برخورد می کردند وهمواره مواظب بودند که ما بدون نان ومواد غذایی نباشیم ودر خیلی از اوقات برای شام یا نهارمیهمان سفره های سخاوتمند آنان بودیم .        برخی از دانش آموزان هم در روستا سکونت نداشتند ومسیر خانه تا مدرسه را پیاده طی می کردند که دو نفر دانش آموز راهنمایی ویک نفر از دوره ابتدایی این وضعیت را داشتند وبعلت سکونت آنان در منطقه هور هر روز فاصله هور را تا هاویان بصورت پیاده تردد می کردند که برای آنان کار دشواری بود ولی چاره ای جز این نداشتند، با این وصف وبا تحمل مشکلات فراوان موقع آمدن از گلهای نرگس هور - در فصل رویش آنان- ویا از شیر وماست محلی ما را بی بهره نمی گذاشتند .

روزها وماهها می گذشت ومن باجدیت وعلاقه بکار تدریس مشغول بودم وباتوجه به نبود وسایل ارتباطی وعدم دسترسی به اداره آموزش وپرورش که پس از تغییراتی ومجزا شدن از ادغام،درمیمه زرین آباد مستقرشده بود،از وضعیت استخدامی ورسمی شدن بی اطلاع بودم تااینکه در اواخر دیماه ازیکی از همکاران هم دوره ای ،پیغامی شفاهی دریافت کردم که خیلی وقت پیش مجوزوردیف استخدامی صادر شده وهمه با انجام کارهای اداری ، به استخدام رسمی – آزمایشی -  درآمده اند وتنها کسی که بی خبرو هنوز بصورت حق التدریس باقی مانده بود ، من بودم ! سرمای هوا، نامناسب وصعب العبور بودن راه ارتباطی وبارندگیهای فراوان واز همه بدتر نبود وسیله نقلیه،سفر به میمه وایلام را بسیار دشوارمی نمود! با هر زحمتی بود خود را به زرین آباد ومیمه رساندم،به آموزش وپرورش رفتم که متوجه شدم دیگران حدود دو ماه است استخدام شده اند ومن جا مانده ام ، اعتراض کردم که چرا اطلاع رسانی صورت نگرفته ومن ازاستخدام باز مانده ام وحقم ضایع شده است ؟ متاسفانه هیچکس پاسخگو نبود ورییس که یک فرد ایلامی بود فقط مسئله را توجیه میکرد،به ایلام رفتم وکارهای اداری را انجام دادم والبته آنجا هم به مسئله اعتراض به تاخیر دروضعیت استخدامی ام ،ترتیب اثری داده نشد!   با این اوصاف شروع بکار من بصورت دبیر رسمی از 30/10/1360 محاسبه گردید،در حالی که سایر همکاران در اواخر آبانماه استخدام شده بودند، بعدها مدت زمان حق التدریس نیز به آن افزوده گردید.

آن سال با تمام کاستی ها وخاطرات خوشش سپری شد، در امتحانات پایان سال تمامی دانش آموزان قبول شدند و توانستند به پایه بالاتر راه یابند.  

 

این هم تصویر اولین ابلاغ دبیری که بر روی تکه برگ کوچکی نوشته شده البته بدون تلریخ و شماره

           ... ادامه دارد  

                                                        مراد نصرالهی

دیدگاه‌ها  

 
#15 رضا 1392-10-07 22:58
با سلام از خواندن اين مطالب بسيار زيبا و جذاب و در عين حال با سختي هاي فراوان لذت بردم درود بر معلمين كه در واقع كارشان همچون كار انبيامي باشد
 
 
#14 Guest 1392-09-27 19:54
با سلام خدمت جناب اقای سیستانی به اطلاع میرسانم که اقای سبستانی انسان وارسته وپاکی بود که زحمت زیادی برای روستامون کشید ومن به اتفاق اقای جهانبخشی بعضی وقتها شیطنت میکردیم واذیتش میکردیم که از همین جا طلب بخشش را دارم واگه ممکنه شماره تلفنی را بذارن که باهاش تماس بگیریم متشکرم
 
 
#13 شرهانی 1392-09-26 20:10
باسلام:
لطفأ از این اطلاعیه فرهنگی ورزشی دیدن فرمایید.
باتشکر[گل]
http://futsalsharhani.blogfa.com/post/166
 
 
#12 بچه دیروزوامروزو... 1392-09-26 08:58
هرکدام از ما انسانها گنجینه ای از خاطرات
وسرگذشتهای تلخ وشیرین در سینه داریم که اکثر
آنها(خاطرات)را با خود به سینه سرد وتاریک خاک
می بریم.ای کاش همتی وانگیزه ای به خرج دهیم ومانند استادعزیز وارجمندوفرهیخته ،جناب آقای
نصر الهی ما هم خاطراتمان را بر صفحه سفید
کاغذ یاصفحه مانیتور ثبت وضبط کنیم تا دیگران را
در سرگذشتمان سهیم کنیم.
 
 
#11 شاگرد 1392-09-25 19:04
جناب استاد سلام ما را از آنسوی دهلران پذیرا باشید، خیلی دوست دارم خاطرات و نظرات درسی، آموزشی، تربیتی و ... شما در کتابی ماندگار چاپ شود ای کاش در سیستم آموزشی به صورت مستمر حضور می داشتید و نسل جدید هم از برکات وجودی شما بهره مند می شدند پیشنهاد می کنم با پذیرش تصدی مسئولیت و مدیریت یک مدرسه غیردولتی یا به هر طریق ممکن، بار دیگر در این مسیر ارزشمند گام بردارید.
 
 
#10 .. 1392-09-25 17:08
سلام خدمت جناب سیستانی از محضرشان تقاضا داریم چنانچه خاطراتی از روستا ویا بزرگان دارند در این سایت درج فرمایند
 
 
#9 رضا عبداله زاده 1392-09-25 16:58
استاد نصرالهی ، عرض سلام و ارادت زایدالوصف بنده را پذیرا باشید . استاد عزیز اگر امکان دارد به مطالب زیر پاسخ دهید . متشکرم
1- میزان حقوق و مزایای بدو خدمت چقدر بود ؟
2- با توجه به کمبود یا نبود وسایل نقلیه و مسایل جنگ و نبود سیستم بانکی ، نحوه پرداخت حقوق و مزایای شما چگونه انجام می شد ؟
3- اگر اشتباه نکنم سالی که ما کلاس پنجم ابتدایی بودیم تعدادی از دختران روستا در کلاس با ما درس می خواندند که اتفاقاً اسامی تعدادی از آنها هنوز در خاطرم مانده است . اگر امکان دارد راجع به اجبار به ترک تحصیل دختران ، توضیحی بفرمایید ؟
از درگاه ایزد منان برایتان آرزوی عمر نوح دارم . عمری پربار و پر خیر و برکت .

پاسخ:با سلام و تشکر انشااله در قسمتهای بعدی مفصلا در مورد همه سووالات پاسخ و مطالبی خواهم نوشت. نصرالهی
 
 
#8 نظری - ایلام 1392-09-25 09:07
سلام بر سرور ارجمند جناب آقای سیستانی ؛
برخود لازم میدانم از زحمات و خدمات ارزنده جنابعالی در دوران ستمشاهی به مردم محروم بیشه دراز تشکر وافر داشته باشم و اینکه جنابعالی با وجود کمبودهای فراوان از جمله نبود امکانات بهداشتی درمانی در نقش های مختلف خدمات شایانی داشته اید و نمونه آن ؛ در تابستان سال 55 وقتی بنده از ناحیه انگشت دچار عقرب زدگی شدم ؛ بدلیل مجاورت منزلمان با محل سکونتتان در کودکستان سریعاً خودتان را رساندید و فوراً با دهان مبارکتان تمام زهر عقرب را بیروند کشیدید که مصداق این فرموده مبارکه است که هرکس یک نفر را نجات دهد مانند این است که تمام بشریت و انسانها را نجات داده است . امروزه ما در عصر تکنولوژی و امکانات هستیم ولی متاسفانه آن تبحر و از خودگذشتگی مقداری کمرنگ شده است و یادمان نرفته است چند سال پیش تنها فرزند یکی از اهالی روستا بر اثر گزش عقرب جان به جان آفرین تسلیم کرد و ایکاش مانند شمایی بودو...
 
 
#7 سیستانی 1392-09-24 23:24
خاطراتی که آقای مراد نصر اللهی نوشته اند جالب است و از طرفی نشانه ی سختی هایی است که بر بخش بسیاری از مردم کشور ایران در قبل از انقلاب اسلامی گذشته است.
هویدا نخست وزیر ملعون و معدوم شاه جلوی مجلس فرمایشی کیف محتوی اسناد بودجه کشور را بالای سر برد و می گفت اینقدر پول داریم که نمیدانیم با این پول ها چکار کنیم در حالی که در همان زمان روستاهای بسیاری مثل بیشه دراز از امکاناتی مثل آب، برق، گاز، تلفن، جاده، درمانگاه، بهداشت و ... بی بهره بوده اند و در فقر مطلق به سر می بردند یعنی اینکه اصلا قرار نبود به این ملت خدمت شود تا اینکه به برکت انقلاب اسلامی از قید استعمار و استسمار آزاد شدیم و هر تفاوتی که در اطراف خود می بینید نتیجه ی استقلال و آزادی است که باید بسیار خداوند را سپاس گذار باشیم تا خداوند بر این همه نعمت بیافزاید و کاستی ها را رفع کند، انشاالله...
ضمنا از اینکه مرا یادی کرده اید تشکر میکنم، موفق و مؤید باشید.
 
 
#6 بهروز همتی 1392-09-24 19:45
با سلام البته تا سال 1363 فکر می کنم آبدانان هم یک بخش از شهرستان دهلران بود من تو یک جغرافیایی سیاسی- نظامی خواندم و ولی معمولا ادارت دولتی اکثریت به زرین آباد منتقل شدند حتی بعد از اتمام جنگ و زمان آتش بس و برام جالبه که این اداره آموزش وپرورش چطوری سر از آبدانان در می آورد ومدرسه دبیرستان مهاجرین دهلرانی هم تشکیل شدبصورت مجزا با بچه های آبدانانی
 
 
#5 شاگردی از ایلام 1392-09-24 19:27
من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق .
وظیفه استادان امروزی وشاگردان دیروز، قدردانی و دعای خیربرای استادان پیشکسوتمان ، مانند استاد نصرالهی است.
همچنین قدر دان زحمات آقای بیگ زاده .
حق یارتان
 
 
#4 دوستدار استاد 1392-09-24 17:36
جناب آقای استاد نصرالهی تا قبل از این نوشته شما اطلاع نداشتم که در هاویان هم سابقه تدریس دارید واقعا تلاش و وظیفه شناسی کم نظیرتان در آن دوران خطر کم از جهاد نیست مصداق مداد العلما افضل من الدما الشهدا بوده و همین شاگردان تربیت شده توسط شما بودند که شهد شیرین شهادت را نوشیدند خوشا به سعادت شما، اجرکم عندالله از خداوند متعال سلامتی شما را آرزومندم
 
 
#3 مرتضی نادری 1392-09-24 16:19
سلام بر استاد نصرالهی واقعا" کار در آموزش و پرورش لذتی وصف نشدنی دارد. شرایط آن زمان شما را با امروز خودمان که مقایسه میکنم شما در شرایطی سخت بدون امکانات، اما محیطی سرشار از صمیمیت فعالیت داشته اید ولی ما در شرایطی با امکانات امروزی، ماشین، ابلاغ کامپیوتری، آزمایشگاه، جلسات هم اندیشی و ... اما از آن صمیمیت و محبت دیگر خبری نیست. حالا استاد خدایی شرایط شما بهتر بود یا ما؟ دوست داشتید الان معلم میشدید؟
من که دوست داشتم در آن زمان شما معلم شوم.صمیمیت و محبت و دوستی مردمان گذشته را بر امکانات امروزی ترجیح می دهم.
 
 
#2 احسان 1392-09-24 13:15
سلام بر استاد عزیز و دوست داشتنی، درود. یا علی مددی
 
 
#1 عبدصالح 1392-09-24 06:22
واقعا تدریس نمودن در آن شرایط از تحصیل نمودن بمراتب سخت تر بوده است! اجرکم عندلله
 

نوشتن دیدگاه

آمار بازدیدکنندگان


کاربران امروز20
کاربران دیروز51
بازدید کل503470

سیستم آمار بازدیدکنندگان

ابزار هدایت به بالای صفحه

.