یاد باد آن روزگاران(3)

 

عکسی از اهالی و دانش آموزان بیشه دراز 1350 //از چپ اولین نفر مراد نصرالهی

به نام خدا 

یاد باد آن روزگاران ... ، دوره دانش آموزی / قسمت 3

اولین روز مدرسه را به یاد ندارم ، ولی هر چه بود از مدرسه و معلم  وحشتی عجیب داشتم ، شاید یکی از دلایل ترس ما ، وصف  چوب خوردنهایی بود که از بچه های بزرگتر شنیده بودیم که یا خود طعم آن را چشیده بودند و یا شاهد آن بوده اند !                      اولین بار در کلاس اوّل که با نام انشا نویسی آشنا شدم که  کلاس سومی ها از نوشتن آن عاجز بودند و از بزرگترها کمک می گرفتند ، حسابی از انشا مرعوب شدم و همینطور وقتی که در دستان شاگردان کلاس پنجم و ششم برگه های مخصوص امتحان را دیدم که با خط شکسته بر سربرگ آن نوشته بودند : برگ آزمایش حساب و هندسه کلاس پنجم در ثلث اول ... ، از امتحان و اینکه نمی توانم آنگونه بر روی سربرگ بنویسم ، وحشت زده شدم !

آقای سید حبشی معلم دلسوز و پرکاری بود و هرگز اجازه نمی داد که وقت درس و کلاس دانش آموزان به بطالت بگذرد ، به یاد دارم که در یکی از روزهای کاری مدرسه ، یکی از بستگان اهالی که در عشایر و در جوار امامزاده ابراهیم قتال اقامت داشت برای مراسم عروسی آقای معلم و شاگردان پایه ششم را دعوت کرده بود ، بچه ها برای آن که هم  به عروسی بروند و هم یک روز از درس و مشق رها شوند ، به معلم گفته بودند که مسیر نزدیک است و یکی –  دو ساعته می توانند به مدرسه مراجعت نمایند . ولی به علت دوری مسافت و پیاده روی ، سفر آنها تا پایان روز ، به طول انجامید ، معلم از این کار بچه ها خیلی ناراحت و عصبانی شد که نباید کار درس و مشق بچه ها تعطیل می شد !

در کلاس دوم هم آقای سید حبشی معلم مدرسه ی روستا بود و مدرسه به ساختمان دیگری منتقل شد که فقط یک اتاق حدودا"  18 متری برای کلاس داشت و گنجایش همه ی دانش آموزان که تعداد آنها در حدود 35 تا 40 نفر بود ، را  نداشت . از همین رو دانش آموزان به دو قسمت تقسیم شدیم : کلاسهای سوم ، چهارم و پنجم در نوبت صبح و کلاسهای اول و دوم در نوبت بعدازظهر به مدرسه می رفتیم ( به نظرم در آن سال پایه ششم در مدرسه وجود نداشت )

در صبح یک روز سرد زمستانی یک دستگاه کامیونت ، اجناسی که از دزفول برای دکانداران آورده بود ، به آنان تحویل می داد که من هم بعلت اینکه پدرم در روستا نبود ، به محل استقرار ماشین رفتم تا برای تخلیه بارها ، دکان را باز نمایم ، که در این حین سر و کله ی معلم پیدا شد و با دیدن من و تعدادی دیگر از بچه ها اسامی ما را یادداشت نمود و رفت. بعدازظهر که مدرسه رفتم دل توی دلم نبود ، میدانستم که باید تنبیه مفصلی را برای جرم نکرده تحمل کنم ! ولی متاسفانه نه معلم علت حضور ما را در آنجا جویا شد و نه ما به علت ترس وکم رویی می توانستیم دلیل حضور خود را در آن مکان ممنوعه ! برای معلم بیان کنیم.  هوای سرد ، دستان کوچک کودکی و از همه بدتر نداشتن تقصیر باعث شد که هنوز سنگینی آن چوب ها را بر دستانم احساس کنم ، البته  خیلی وقت است که از آن کار معلم گذشته ام و او را حلال کرده ام چون پدرم بارها در گوشم خوانده بود: که جور استاد به ز مهر پدر.

البته بودند بچه هایی که هم شجاعت اظهار نظر داشتند و هم کم رویی مانع حرف زدن آنها نمی شد که ذکر یک موردی از آنها خالی از لطف نیست، در همان سال بازرسانی برای سرکشی به مدرسه ی ما وارد شدند پس از آن که از تعدادی از بچه ها سوالات درسی به عمل آوردند ، یکی از آنها گفت بچه ها اگر سوالی یا خواسته ای دارید ، میتوانید بگویید که در این هنگام عمویم نادر نصرالهی که شاگرد پایه اول یا دوم بود دستش را بلند کرد و از جای خود برخاست و گفت: " آقا ما مدرسه نداریم و این اتاق متعلق به یکی از اهالی است و ما دانش آموزان باید اجاره آن را بپردازیم که این کار برای خیلی از بچه ها ممکن نیست ، برای ما مدرسه بسازید. " که بازرس قول پیگیری داد و صاحب اتاق را احضار نمود و از او خواست که مراعات وضعیت بچه ها را بنماید.

در یک روز سرد زمستانی یکی از همکلاسیها غایب بود ، معلم از من خواست که به منزل آنها بروم واز او بخواهم تا به مدرسه بیاید، وقتی آنجا رفتم مادرش گفت روله پسرم بیمار است ونمی تواند به مدرسه بیاید چون دستور معلم را گفتم ، گفت اورا ببر ولی به مِدیر بگو چون پسرم حالش خوب نیست دوباره وی را به خانه بفرستد. مادرش او را آماده کرد تا با من همراه شود. دانش آموز بیمار فراموش کرد که کت ولباس گرم بپوشد ، وقتی به مدرسه وارد شدیم معلم علت غیبتش را سئوال کرد که وی گفت آقا مریضم ونتوانستم به مدرسه بیایم .                                                                         

معلم : اگر مریضی پس چرا لباس گرم نپوشیده ای ؟  شاگرد : آقا یادم رفت بپوشم .

معلم : غذا خورده ای ؟   شاگرد : بلی خورده ام

معلم : چطور یادت رفت کت بپوشی ولی غذا خوردن را فراموش نکردی ؟  شاگرد جوابی نداشت که بگوید

معلم : چه خورده ای ؟  شاگرد : آش ( منظور شوربا )

معلم : دیشب چه خوردی ؟ شاگرد : آش  ( خنده بچه های کلاس )

 سپس معلم خطاب به یکی دیگر از بچه ها پرسید : تو چه خورده ای ؟  آن دانش آموز گفت : آقا  نان پتی ( پتی یعنی خالی منظور فقط نان بوده وغذایی همراه آن نبوده )  ( باز هم خنده بچه های کلاس )

معلم رو به آن دو گفت شما آش برای ایشان بفرست تا او هم نان پتی به شما بدهد وغذاهایتان را با هم بخورید !

این صداقت کودکانه که حکایت از عمق محرومیت روستائیان ودست وپنجه نرم کردن مردم وکودکان آنها با آن محرومیتها را دارد ، وخود نیز آن را لمس کرده ، هرگز فراموش نمی کنم . ولی آن محرومیتها باعث نشد که ما تسلیم آن شویم ویا ما را از ادامه تحصیل باز دارد بلکه با تلاش خود توانستیم در حد توان خود بر آن غلبه کنیم .

 یاد آن ایام ، یاد آقای حبشی ویاد همه ی بچه هایی که آن همه محرومیت وکمبودها را با جان ودل لمس کرده اند بخیر !               ادامه دارد...                                                                                                                                                                                                         مراد  نصراللهی  

دیدگاه‌ها  

 
#6 شاگردی از یلام 1392-08-21 19:24
استاد نصرالهی سلام: 1 - نقش سادات بزرگ ولاتمان در ترویج ازرشها اسلامی و میانجیگری در اختلافات طایفه و خانوادگی و... 2 - نفش بعضی از فرماندهان پاسگاههای ولاتمان ( چلات و نصریان)که بعضا خیلی مردمدار بودند و یا در حل و فصل محلی مقتدر بودند وبعضی از مردم ار آنها ترس و وحشت خاصی داشتند تا جایی که تا نام شکایت مطرح می شد حاضر به صلح می شدند و یا بعضا" وجهه مردمی داشتند ، تا جایی که زبانزد اهالی بودند و..... مد نظر باشند. تاریش سفیدان هستند می توان خاطراتی کسب نمود.
 
 
#5 امید 1392-08-15 22:27
جا دارد از سایر معلم های قدیم بیشه درازی مانند عیسی ملکی، عبدالحسین باویر، عیسی شیرکول و خدامراد نادری یاد کنیم این دوستان کاش مانند استاد نصراللهی خاطراتشان را بنویسند.
 
 
#4 م.م 1392-08-14 18:09
استاد نصرالهی سلام این همه به اسم شاگرد کامنت میذارن٬ این همه ارادتمند شما هستند.
 
 
#3 شاگردی از ایلام 1392-08-13 23:53
استاد نصرالهی سلام :نحوه مرخصی رفتن معلم های آ ن دوره، کمک معلمین به حل اختلاف محلی روستا قبل از تشکیل حانه های انصاف ،در امور دعاوی ملکی و خانوادگی و نزاع های محلی ، همجنین نوشتن اسناد عادی برای افراد و..... همچنین مشاوره و راهنمایی برای ریش سفیدان محل برای حل مشکلات مردم روستا و......مد نظر باشد. تا پیازداغی باشد برای خاطرات ها.
 
 
#2 شاگردی از ایلام 1392-08-13 17:52
استاد ، اگر امکان دارد حجم درس ها و تعداد کتاب ها و صفحات آنان در دوره ابتدایی ، با حجم کتاب و.... دوره ابتدایی امروزی مقایسه فرمایید . به نظر میرسد کتاب های دبستان امروزی با عکس های عریض وطویل و ..... از محتوی و مطالب کاسته شده برعکس نظام آموزشی گذشته .حتی وزن کیف ( همان توره پارچه ای ...)بچه های آن زمان و محتوی آن خیلی فرق داشت.
 
 
#1 خاطره 1392-08-13 17:21
سلام.خیلی جالب بود.ولی واقعن دراون دوران معلماچرا دانش آموزان روکتک می زدن؟به چه جرمی؟البته کم نبودن وکم نیستن معلمان دلسوز.این شعرهم تقدیم به اونها

کنــارتختـه سیاه کلاس استـاده است
همان کسی که مرا درس زندگی داده است
چو دیر سال درختی که رسته دردل کوه
اگر چه خم شده پشتش،ولی نیفتاده است
غبــار دست شریفش نمــاز می طلــبد
که در قبیله او خـاک عشق سجاده است
نگاهش از نفس آفتاب گرمتر است
مگر ز دامن خورشید این بشر زاده است؟
کدام واژه سزاوار وصف حرمت اوست
سخن ز همت والای او مگر ساده است؟
وضو ز چشمــه آتش گرفته مــی دانم
برای سوختن این شمع هر دم آماده است
نجیب و ســاده همـان آشنا معلــم من
کنــار تختـه سیاه کلاس استـاده است
 

نوشتن دیدگاه

آمار بازدیدکنندگان


کاربران امروز20
کاربران دیروز51
بازدید کل503470

سیستم آمار بازدیدکنندگان

ابزار هدایت به بالای صفحه

.