شعرهای خاطره انگیز


« میازار موری که دانه کش است »

شیخ اجل سعدی

یکی سیرت نیکمردان شنو

اگر نیکبختی و مردانه رو

که شبلی ز حانوت گندم فروش

به دِه برد انبان گندم به دوش

نگه کرد و موری در آن غله دید

که سرگشته هر گوشه ای می دوید

ز رحمت بر او شب نیارست خفت

به مأوایِ خود بازش آورد و گفت

مروّت نباشد که این مور ریش

پراکنده گردانم از جای خویش

درونِ پراکندگان جمع دار

که جمعیّتت باشد از روزگار

چه خوش گفت فردوسی پاک زاد

که رحمت بر آن تربت پاک باد:

« میازار موری که دانه کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است »

« سیاه اندرون باشد و سنگ دل

که خواهد که موری شود تنگ دل »

مزن بر سر ناتوان دست زور

که روزی در افتی به پایش چو مور

درون فروماندگان شاد کن

ز روز فروماندگی یاد کن

نبخشود بر حال پروانه شمع

نگه کن که چون سوخت در پیش جمع

گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است

تواناتر از تو هم آخر کسی است

خدا را بر آن بنده بخشایش است

که خلق از وجودش در آسایش است

نوشتن دیدگاه

آمار بازدیدکنندگان


کاربران امروز86
کاربران دیروز138
بازدید کل494209

سیستم آمار بازدیدکنندگان

ابزار هدایت به بالای صفحه

.