دلتنگی چهار

سلام دوستای عزیز رفقای قدیم مدتیس چیزی ننوشتم میخام امروز بریم به سالای دور دهه‌ی شصت  سالها پیش که تو  روستا بودیم یادش بخیر.بدور از هیاهوی زندگی بد و بی رحم امروزی شاد و خندون و کم توقع روزای خوشی رو سپری میکردیم.بچگی و روستایی بودن ما رو جذاب تر کرده بود.شلوغ و خستگی ناپذیر.تابستون که میشد بازار بازیها هم گرم تر میشد.یادش بخیر تسمه بازی از همه پر هیجان تر بود.بازی خشن اما جذاب و پر جنب و جوش.دایره ای به شعاع پنج شش متر میکشیدیم و به دو گروه تشکیل میشدیم چند کمربند چرمی که قبلن ساعتها در آب خیسونده بودیم و کاملن آب خورده بودن را به فواصل منظم عمود بر محیط دایره میذاشتیم و گروهی که در داخل دایره قرار داشتن مسئولیت حفاظت از اونا را بر عهده داشتن تا گروهی که در بیرون از دایره قرار داشتن اونا را نبرن.البته کار به این سادگی نبود هم واسه گروه داخل هم واسه گروه بیرون.تیم داخل باید چار چشی مواظب بودن که افراد تیم بیرون کمر بندا رو ندزدن چون به محض بردن کمربندی کار تیم داخل سخت تر میشد و باید دفاع سختی از بقیه پستا میکردن ولی بقیه پستا یکی پس از دیگری بر اثر ضربات سنگین کمربند دزدیده شده  سقوط میکردن و کمر بندا به دست تیم بیرون میفتاد و از این لحظه بود که حلقه محاصره تنگ تر و ضربات سنگین کمر بندا که باید بر پایین تنه ی افراد تیم داخل نواخته میشد محکم تر و مادامی که تیم داخل یکی از افراد تیم بیرون را با لگد از پایین تنه نمیزدن حملات سنگین همچنان ادامه میافت.یادش بخیراون بچه های شلوغ و شنگ. بعضیاشون چندین شلوار میپوشیدن برا جلوگیری از ضربات سخت و خشن کمر بندا. چقد زیبا بود هیاهوی بچه ها دلم واسه  لحظه های خوش و مست روزای  دور بیشه دراز تنگیده واسه اون بچه های شاد وشنگول تنگیده واسه تموم خوبیهای بی ریای بیشه دراز تنگیده...کاش میشد بچه میشدم..کاش همه ی اون صفا و دوستی میموند...بازم میام

 

دیدگاه‌ها  

 
#7 ع نظری 1394-06-14 10:08
چگونه اگاهی باید داد تا جوانها از خواب برخیزند
 
 
#6 ع نظری 1394-06-14 10:05
گذشته ها عبرتنند تا اینده ات بهتر کنید
فکر درمان بکنید تا .... .... ابتر کنید
 
 
#5 یه جورایی بیشه درازی 1394-03-02 15:35
آق میشه من دلتنگی بگم؟

در خدمتیم
 
 
#4 بچه ی بیشه 1392-07-27 14:14
نسیم دانه رااز دوش مورچه انداخت..مورچه دوباره دانه را بردوشش گذاشت وبه خدا گفت:گاهی یادم میرود که هستی!
 
 
#3 Guest 1392-02-24 14:16
سلام و خسته نباشید. آقا چرا دلتنگی های شما از چهار تا فراتر نمیره؟
بی شک برای نوشتن گذشته ها، یادها و دلتنگی های کودکی، باید لباس قواسی پوشید و به عمق خاطره ها شیرجه زد. منتظر می مانم تا بخوانمتان.

سلام وسپاس فقط وقت ندارم/ چشم حتمن ميام
 
 
#2 چیمن 1391-12-06 22:26
دلم میخواهد دوباره سقف خانه رابشکافم وبه یاد کودکی جند ساعتی سکوت شب راحس کنم،ان زمان که حصار خانه ای سقف خانه ی دیگر بود،در روستایمان من هرشب بر پشت بام خانه همسایه که حصار ما بود دراز میکشیدم ودستان کوچکم را بهم حلقه میکردم و صدای جیرجیرک تشویش افکارم را به سکوت تبدیل میکرد ودر رویایم هرشب باماه وستارگان حرف میزدم و انگاه ارمان شهری میساختم که در ان مالک دوچرخه ای بودم و اب نباتی ب دستم وتلویزیونی که ادمکها در ان حبس بودند،کم کم چشمهایم باخواندن لالایی شیرین الاغ همسایه به عمق خواب میرفت وچه زود صبح میشد و من امروز به ارزوی هرشب کودکی ام رسیدم واینک بجای درخت،زیر تیربرق کنار خانه مان نشسته ام وارزوی برگشت به همان کودکی را دارم که حتی با صدای الاغ کوچکی خوابم میبرد واکنون به قول شاعر......خواب در چشم ترم میشکند. //////

سلام/ بسیار زیبا روان و پر معنا/با تشکر از دوست فهیم و با محبتم منتطر مطالب بعدی شما هستم/دست مریزاد//نبی
 
 
#1 جوانمرد 1391-11-21 23:14
آینده ها بنظر بزرگ جلوه میکنند
ولی وقتیکه گذشتند
می فهمیم که ناچیز بوده اند.

((مترلینگ))
 

نوشتن دیدگاه

آمار بازدیدکنندگان


کاربران امروز8
کاربران دیروز32
بازدید کل503363

سیستم آمار بازدیدکنندگان

ابزار هدایت به بالای صفحه

.